تبليغاتX
احمدآرام
زندگی جهادی...
به نام خدا

نزدیکیهای ظهر بود که وارد منطقه شدیم.کمی آنسوتر ازجمع ایستاده بود. بچه ها معرفیش کردند.گفتند استاد دانشگاه است. توی آن شلوغی اول کار تنها به سلامی اکتفا کردم وخوشحال شدم که بزرگتری هم به جمعمان اضافه می شود. بچه ها همان "استاد" صدایش می کردند.

استاد سبحانی

کم کم فهمیدم که چه نعمتیست این استاد. ساکت وبی ریا. جهادی جهادی. از آنها که "من" شان را می گذارند سرجاده خاکی ومی آیند به عمق محرومیت. دیگر مهم نیست تا پیش از این که بودی وچکاره. لذتی دارد توی جمع گم شدن. لذتی بی نهایت. حالا دیگر تو هم یکی می شوی مثل بقیه.با آنها می نشینی وبا همانها برمیخیزی. کاسه وکوزه یکی. استاد هم یکی از اینها بود.

صبح زودتر از همه مشغول می شد وظهر باید به بهانه ترس ازگرمازدگی ازبالای دیوار نیمه تمام مسجد پایینش می آوردی. دوست دارم بیشتر بنویسم ولی میدانم اگر استاد بخواند ناراحت می شود از زیاده گویی من.

پزشک گروه هم دست کمی از استاد نداشت.ایام عیدپارسال توی جهادی بچه های مذاهب اولین بار دیدمش. آن موقع با همسرش آمده بود. یادم هست همان زمان باچند نفر درکرمان برای بچه های مذاهب صحبت کردم .حتی بنده خدایی بود که مسول بسیج جامعه پزشکان بود.ولی هیچ کس حاضر نمی شد بی مزد ومنت ایام عیداز خانه اش دل بکند وتنها دکتربا بقیه فرق داشت.روزی یکی دو نوبت به روستاها سرمیزد. روزهای اول وسیله نداشتیم وبه هرنحو خودش را به روستاها میرساند. روحانی گروه و دکتر گاهی سه ترکه با موتور یکی ازاهالی راهی روستاها می شدند. اوضاع خنده داری بود روزهای اول. ماشینی فرستاده بودند برامان بدون بنزین وکارت سوخت! نمی دانم فکر کرده بودند از کجا می خواهم توی این برهوت خدا بنزین گیر بیاورم. به زحمت می شد چندلیتر پیدا کرد به بهای گزاف لیتری یکهزار تومان !

دکتر مداحیان

 

دکتر مداحیان

دکتر هم خیلی بی شیلی پیله بود.گاهی که بنزین برای جابجایی پیدا نمی شد بی سروصدا می آمد وکنار بچه ها مشغول کار میشد.بچه ها هم حسابی از دیدنش روحیه میگرفتند.توی یکی از روستاها دختربچه ای مبتلا به سرطان پیداکرده بود که به امان خدا رهایش کرده بودند. آنجا گوشی تا کیلومترها آنتن نمی داد.یک تلفن ماهواره ای هم داشتیم که تنها برای مواقع ضروری بود. به هرنحوی بود بایکی ازدوستانش در کرمان برای نرتیبات مداوای دختربچه تماس گرفت.تا چند روز توی هم بود. می گفت دیر شده،دیگر زنده نمی ماند.

یادش بخیر آن شبی  را که با حاج آقا چاووشی وهمه بچه ها عهداخوت بستیم.

عهد

یادش بخیر

پینوشت: باخبرشدیم  یکی ازدوستان مجازی به دلیل کسالتی دربیمارستان به سرمیبرند.

            التماس دعا

این لینک هم به همه توصیه می شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:56  توسط احمدآرام | 
به نام خدا

میگن میزمطالعه ی آدم شخصیت آدم رو هم می تونه نشون بده.نمیدونم چقدراین میز می تونه گرفتاریهای این روزهای من رو نشون بده.

احتمالا هیچی!

حاشیه ی مهمتر ازمتن: سیزده آبان درپیشه وبازهم زمزمه هایی شنیده میشه ازتجمع وبیانیه والتماس وتضرع برای تازه کردن داغ روزهای تلخ بعد ازانتخابات. تحلیلهای دوستان هم بعضا شنیدنیه. بنده خدایی از دوستان سیاسی چندروزپیش ازتغییر رنگ وبوی مناسبتهای سیاسی به عقب نشینی قدم به قدم نظام تعبیر می کرد.بهش اطمینان دادم که اگه سیزده آبان خودش رو هم جلو سفارت روسیه آتیش بزنه هیچ اتفاق خاصی نمی افته.اونم گفت مگه شما سی سال سیزده آبان راهپیمایی کردیداتفاق خاصی افتاد؟!

به نظرمن شرایطی که پیش میاد باعث میشه برخوردکلیشه ای با مناسبتها رو کناربذاریم وبرایکبار هم که شده مثل آدم بشینیم ببینیم کجای کاریم وچه خبره وامروز چه خبر بوده وچطورمیتونیم حق امروز رودرست ادا کنیم تادیگرون سوء استفاده نکنند...

پس شما هم بچه های خوبی باشید.شب زود بخوابید. مسواک یادتون نره. از دیوارسفارت مردم  هم بالانرید...

به این لینک هم سری بزنید که خالی از لطف نیست.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:13  توسط احمدآرام | 
 

به نام خدا

 اپیزود اول:

سر انقلاب منتظر ماشینهای بازار هستم. ماشینی نزدیک می شود وسه نفر سوار می شوند وراننده که پیاده شده بود چشمش توی چشم من افتاد وگفت" بازار؟" ، سری تکان دادم وسوار شدم . جوانی همان نزدیکی به سمت ماشین حرکت کرده بود تا سوار شود ومن زودتر سوارشده بودم!درحالی که کنار پیاده رو ایستاده بود قبل از اینکه ماشین حرکت کند، زیر لب گفت "تقصیری نداره ،احمدی نژادیه دیگه ...!

 

اپیزود دوم:

 سرمیدان آزادی ایستاده ام منتظرتاکسی برای پونک یا دانشگاه .جوانکی دادمیزند "تجریش ،تجریش یه نفر،تجریش..." نزدیک می آیدومی پرسد:

-                             تجریش میری آقا؟

-  "نه بابا تجریش چی میشه؟"

مثل اینکه جوابم راشنیده یانشنیده باشد نزدیکترمی آید وبا احتیاط میگوید:

- "از پسرعلی آبادی یاد بگیر"

- چطومگه؟

-نصف توه، بیست میلیارد اختلاس کرده!

- میخواهم یک دستی بزنم ،میگم : بابا تا اون هنوز خیلی راه مونده!

- یارو مثل اینکه جدی گرفته باشد جواب میدهد" نه بابا ،نصف توهم ریش نداره! ....

 

اپیزود سوم :

از انقلاب به آزادی

زن جوانی صندلی جلو نشسته ومن ومرد میانسالی دیگر، صندلی عقب .راننده حدود پنجاه میزند وهیکل درشتی دارد.

راننده- این روزا به هیشکی نمیشه اعتماد کرد،من سی سال ارتش بودم،با درجه سرهنگ بازنشست شدم، بعد سی سال خدمت روزی که خواستم برم گفتن بیا کارت داریم،رفتم دیدم همکارم از ده سال پیش یه بغل برام گزارش رد کرده بود که فلانی ریشش رو سه تیغ میکنه،موهاشو فر میکنه، ادکلن میزنه...این روزا به هیشکی نمیشه اعتماد کرد..

از توی آینه زیرچشمی نگاهی به من می کند وخطاب به مرد میانسال بغل دست من،ادامه میدهد :

مثلا همین رفیق حزب اللهیمون که بغل دست شماس، آدم میگه نکنه خدا نکرده بره چیزی بگه...!

مرد میانسال بغل دستی من برای تنزیه وجود من از حزی اللهی بودن مثل پدری که بخواهد فرزندش را ازخطایی که کرده مبرا کند ، سری تکان میدهد ومی گوید "نه.....نه.....حزب اللهی نیست ...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 3:29  توسط احمدآرام | 
به نام خدا

تا اطلاع ثانوی عذر ما رو به خاطر به روز نشدن بپذیرید.راسیتش مطلب نوشتن پیش نیازی داره که مدتیه  بدجور محتاجشم :

"خیال راحت"

علی الحساب بچه های خوبی باشید، درساتون رو بخونید، مشقاتون رو بنویسید، کلاساتون رو دو در نکنید،تا نصف شب آنلاین نباشید،به بزرگترهاتون احترام بذارید (هان؟! )... ،برنج آرسنیک دار نخورید،توپولوف، الیوشین،سی -130 سوار نشید، اگه یه کم ریشم بلند شده بود توی خیابون به من متلک نگید، توی نمایشگاه نیروی انتظامی به ماکتهای نیروهای یگان ویژه سنگ نزنید،بازداشت نشید تا نخواید اعتراف کنید، با ماژیک روی در دستشویی شعار سیاسی ننویسید، تظاهرات سکوت نکنید،به پایگاههای نظامی حمله نکنید،کوکتول مولتوف رو فراموش کنید،مثل شفا یافته هابه سر ودستتون نماد سبز آویزون نکنید،فکر تسخیر سفارت روسیه رو در سیزده آبان از سرتون بیرون کنید، ....

فعلا همینا رو رعایت کنید، از سرتونم زیاده!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:3  توسط احمدآرام | 
به نام خدا

چند شب آخربعد از غروب ونمازجماعت وگاهی هم شام(گاهی آنقدر خسته بودی که تا می خواستی دراز بکشی ویادت بیاید که گرسنه ای،خوابت می برد)،

بدون شرح!

با بچه ها دوباره برمی گشتیم به مسجد وکار میکریم.یادم می آید سه شب مانده به آخر کار بود.حسین وسلیمان داشتند دیوار داخلی را بالا می بردند.من وعلیرضا هم ملات درست میکردیم وبراشان می بردیم. نزدیکیهای ساعت دو بود ودیگر ازخستگی نمی فهمیدم دارم چکار می کنم. لندکروز سپاه را آورده بودیم بالا و از نور چراغش برای روشن شدن محوطه استفاده می کردیم.

 

روح الله پشت ماشین خوابیده بود.آخرش هم یادم رفت بپرسم چند ماه خدمت است.بچه ی ساکت وساده ای بود ودست فرمان بی نهایت مزخرفی داشت.چند بار که می خواستیم برویم از رودخانه شن بیاوریم وقتی داشت باماشین یکراست میرفت توی کپر مردم حسابی سرش داد کشیده بودم. آخر کاریها بهتر شده بود وکپرها را مماس رد می کرد! بچه ها قول ماشین را که گرفته بودند یکراست رفته بودند توی سپاه رودبار و بدون ذره ای هماهنگی ماشین را پیداکرده بودند و سرباز بخت برگشته ای را بدون اجازه وبرگ ماموریت وحتی گواهینامه برداشته بودند آورده بودند منطقه! یادم هست روز اول که آمد پیراهنش را هم نیاورده بود و لباس خاکی حسین را گرفت!

سلیمان وحسین هنوز مشغول چیدن دیوار بودند.تاریکی هوا بر ناواردی بچه ها افزوده بود و چند ردیفی را که چیده بودند کج از کار درآمده بود.تا دیوار سفت نشده بود باید هلش می دادیم عقب وگرنه تا ثریا کج میرفت.شمشه ملات(تخته ای به طول تقریبی نیم متر که برای طراز کردن دیوار استفاده می کنند) را برداشته بودیم ونوبتی سعی می کردیم با ضربه زدن به آجرها راست وریسش کنیم. آن موقع شب وآن اوضاع حسابی مایه خنده بود.از کار خودمان مرده بودیم از خنده. سلیمان می گفت این قسمت را تاصبح همینطور تمام کنیم دیگر نیازی به سقف ندارد،چون دیوارها از چارطرف به هم میرسند !

رفتم تا چنددقیقه ای چرت بزنم وبرگردم.در ماشین روح الله را بازگذاشتم وهمانجا روی صندلی جلو ولو شدم.زود خوابم برد...کمی گذشت. یکهو از خواب پریدم. سرم به بیرون آویزان مانده بود وگردنم حسابی درد می کرد.به ساعتم نگاه می کنم.موقع اذان صبح شده است. گیج خواب از ماشین پیاده می شوم. همه جا ساکت ساکت بود.توی سکوت بیابان وخنکی دم صبح حس میکردم انگار پاهایم زمین راحس نمی کنند.به سمت مدرسه سرازیر شدم. چراغها هنوز روشن است ولی از بچه ها خبری نیست.نگران شدم . دوباره برگشتم بالا.بچه ها پای همان دیوارپتویی انداخته بودند وخوابشان برده بود.من هم همانجا کنارشان دراز می کشم...

خورشید هنوز از پشت کوههای شرقی بالا نیامده ، که یک روز کامل دیگر شروع می شود.

بعدا نوشت: برادری آشنا سوالی پرسیده بودند که ترجیح میدم حضورم پاسخشون رو بدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 22:3  توسط احمدآرام | 
فرصتی برای نوشتن...

شب آخری بود که آنجا بودیم. کارهم تقریبا تمام بود.نماز جماعت راهرشب وسط روستا برگزار میکردیم ومردم هم کم وبیش شرکت می کردند.

 

ولی آن شب راگفتیم همه بیایند تا اولین نماز را داخل مسجدبخوانیم.تا مردم آمدند وخواستیم بجنبیم و کف مسجد را ازبیل وکلنگ وآجر و...پاک کنیم،هوا تاریک تاریک شده بود.

 

از رفتن آخرین روحانی گروه یک هفته ای می گذشت.توی این مدت زحمت امامت نماز راهرشب یکی می کشید.سلیمان،استاد،گاهی هم من.هوا تاریک تاریک شده بود .سلیمان باماشین رفت تامردم را ازوسط روستاسوار کنند وبیاورند. چند دقیقه ای نگذشته بود که خبر داد باعده ی زیادی دارند می آیند.به هرزحمتی بود از کپرنزدیک به مسجد برق کشیدیم وفضای مسجد به کمک چندلامپ روشن شد.

چندپتو انداختیم واهالی نشستند.سلیمان رفته بود بالای دیوار واذان میگفت .حسین هم کمی دورتر، رو به روستا...رفتم پایین تا شربت وبیسکویتی را که برای بعدازنماز گذاشته بودیم بیاورم.برگشتم و دیدم هنوز شروع نکرده اند.به سلیمان اشاره کردم،گفت "برو جلو حاجی !" اصرار کردم ولی فایده نداشت.کاش استاد سبحانی بود.چفیه را باز کردم وانداختم روی دوشم."الله اکبر ،الله اکبر،اشهد ان لا اله الاالله...."

نماز که تمام شد، به عادت روحانی گروه که بین نمازمساله می گفت بلندشدم ورو به اهالی ایستادم،ولی مساله ی این بار باهمیشه فرق می کرد. از آنچه آن شب برای مردم گفتم چندان به خاطرم نمانده،ولی یادم هست که ازهمت خودشان گفتم،همتی که اگر به کمک ماچند نفر نمی آمد،نمی توانستیم قدم از قدم برداریم.و از خودمان گفتم،که بعد از رفتن ازاینجا شاید دیگرهیچ گاه برنگردیم ولی دلمان رازیست که باقی الصالحاتی برای سالیان دراینجا مانده است و اگر احیانا بدی ازما دیدند ،بگذرند انشالا.

نماز که تمام شد به سلیمان اشاره کردم تا زیارت عاشورا بخوانند.حسین هم به کمکش آمد.بچه ها ته صدایی داشتند ومداح توی جمعمان نبود.ولی میدانی که هرآنچه ازدل برآید،لاجرم بر دل نشیند.اواسط زیارت،سلیمان گریزی زد به سفرما واین بیابان وحضرت قائم(عج)......

 تا عمق دلم نشست. جهادی را تنهابرای این لحظه هایش دوست دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:25  توسط احمدآرام | 
به نام خدا

 

یادش بخیر-نفر اول نشسته- سمت راست

یک . پیرمرد ملادیده بود وسواد داشت وحرف که میزد انگار داشت از روی گلستان سعدی میخواند.حرفش را هم با چندبیتی ازهمانجاشروع کرد.سر صحبت را که میخواهم باز کنم ،همان اول جمله ای می گویدکه همه ی حرفهای تکراریم یادم میرود."ما همانهایی هستیم که رهبرانقلاب ،امام خمینی به ما میگفت ذخایرانقلاب، منظورش ما کوخ نشینها و کپرنشینها بودیم...مردم روستای ما از زمانی که خداوند انسانها راخلق کرده،هنوز درتاریکی شب به سر می برند،از همه مزایا بی بهره،عقب مانده،سی واندی سال ازعمر نظام جمهوری اسلامی میگذره، ما نه گنج قارون داریم،نه صبرایوب داریم،نه عمر نوح..."

 عرق سردپیشانیم را پیرمرد خوب می فهمد.

دو. غروب است وپایان کار.بچه ها آماده می شوند برای حرکت به سمت روستا ونمازجماعت وسط روستا.پای دیوار نیمه تمام مسجدایستاده بود، گفتم :"نماز نمیای؟"

گفت:" برم بالای دیوار؟ میخوام اولین اذون مسجد رو من بگم. "

این جمله را که گفت:حس کردم چشمانش برق میزند.صدای اولین اذان مسجد طنین به یادماندنی داشت.

سه . پرچم "یا مهدی" را دادم به حسین تابروند وبزنندش روی ارتفاع مشرف به محل اسکان .پیرمرد روستایی به کمک بچه ها آمده بود.رفتم بالا. کارشان تمام شده بود وحسین داشت همانجا روی زمین دو رکعت نماز می خواند.پیرمرد همانطورکه دستش را به کمرش زده بود وبه پرچم خیره مانده بود.،زیر لب گفت: "یا مهدی". یک آن پشتم لرزید. انگار آشنایی را صدا میکرد.

 

چهار . روز آخر اردو می خواست سوار ماشین شودو برگردد.همیشه می خندید. مجسمه تمام قد روحیه بود.بغلش که کردم سرش راگذاشت روی شانه ام.گفتم الان است که مثل همیشه ،چیزی درچنته داردوبساط شوخی را علم می کند.یک لحظه خشکم زد.شانه ام خیس شده بود.

پنج . توی خیابانی ممتد و تاریک،چراغهای ماشین را خاموش می کنم وپایم پدال گاز رافشار می دهد.حسی می دهد شبیه شناور بودن....مثل خواب دیشب که راه میرفتی وپاهایت روی زمین نبود....مثل آخرین روزهای اردو که بعد از هفته هاکار وسه چهارساعت خواب وبیداری،صبح زود بلند می شدی وفرغون لبریز از ملات راکه با "یا علی" بلندمیکردی ،انگار باقی راه خودش زحمتش را می کشید.

شش. میان قبرهای خاموش قدم میزنیم،یک آن چیزی به ذهنم می رسد."بعد از مردن، تاقیامت،بی تو حوصله ام چقدرسر میرود"

.

هفت .بی جهت به پرنده توی قفس خیره مانده ام. تلفن صدایم میزند ویک "بله" آب نکشیده نثارش می کنم.صدا،تمام بغض فروخورده انقلابیش را باکلمات دهن پرکن از فلان سازمان، نثار چندجوانی می کندکه می خواهند درفلان جا،خارج از حلقه بسیج،علم جهادی بلندکنند.حواسم میرودجایی و گوشی رامیگذارم روی زمین ومشغول دانه دادن به پرنده توی قفس می شوم.

 

هشت. پیرزن کنارپیاده رو نشسته ،چادرش به عادت همیشه تمام صورتش راپوشانده وکاسه ی خالی ازسکه ای جلویش جاخوش کرده است. ازکنارش که میگذرم لحظه ای می ایستم.رویم را برمیگردانم به طرفش .مردم مثل اینکه پیرزن جزئی از آجرهای دیوارپشت سرش باشد،از کنارش می گذرند وحتی نگاهش هم نمی کنند.من انگار عادی ترین صحنه ی این شهر برایم غریب ترین باشد، همانجا بهتم میزند .یادم می آید آن سال،آخرین روز اردو،آرزویم را که "نکند روزی بیاید که دیدن صحنه ای از فقر برایم عادی شود".عرق سرد پیشانی مراجز پیرزن ،کسی نمی بیند.

نه .توی اتاقم دراز کشیده ام. چشمانم تازه گرم شده است.یکهو توی تاریکی شب،خیز می کنم ومی ایستم،صدای آن پیرمرد روستاییست. "به فردات قسم،یه کاری برامان بکن،داریم می میریم اینجا ".

ده . سر می کنم توی گوش بغل دستیم ومی گویم: برای گناههای بعدیم هم می توانم جلوجلو طلب بخشش کنم؟ انگار توی همهمه "بک یا الله" وچراغهای خاموش مسجد، جن دیده باشد... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 1:50  توسط احمدآرام | 
به نام خدا

دم ظهر بود ونزدیک اذان ظهر وبچه ها هنوز مشغول کار بودند.با علیرضا به حالت خستگی وبی حالی نشسته بودیم در نیمچه سایه ای از دیوار ناتمام مسجد. کار از شش صبح، نایی برایمان نگذاشته بود.تا بر زمین نمی نشستی نمی فهمیدی چقدر خسته ای.

دوتایی به دیوار تکیه داده بودیم ودر گیجی گرما وعطش بیابان به جایی در دوردستهای برهوت خدا خیره مانده بودیم.

علیرضا گفت "چی می شد میگفتی ممد که میاد چنتا بستنی هم برا ما بگیره بیاره؟ !"

خنده ام گرفت.دیدی بعضی وقتها دلت چیزی می خواهد و میدانی که به آن نمیرسی وبی دلیل بر زبانش می آوری تا شاید لحظه ای ذهنت با خاطرش خنک شود؟

لحظه ای نگذشته بود که صدای ممتد موتوری در بیابان حواسمان را پرت کرد.سر برگرداندم دیدم موتورسواری با لباس یکدست بلوچی وسر وصورتی پیچیده از دور می آید. نزدیکتر که می شد انگار در میان سنگهای تفتیده ی بیابان شبهی به سویمان می آمد.کنجکاو شدم .بلند شدم وایستادم. از یکی از محلی ها که همان نزدیکی ایستاده بود پرسیدم "حاجی این کیه ؟ "

جواب داد : " بستنی ! "

همانجا خشکم زد.

به علیرضا گفتم " خوب مرد حسابی تو که دلت اینقدر صافه ، نمی شد از خدا چیز بهتری می خواستی؟ ! "

پی نوشت : ما تا آخر ایستاده ایم .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 2:31  توسط احمدآرام | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دردهایی هست که قلم در وصفشان می شکندو گاه میتوانی صدای خورد شدن انگشتانت را نیز بشنوی. این ها رانوشتن هنر است وگفتنشان مرد می خواهد...

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
پیوندها
آقا قربونش برم
سایت تحلیلی خبری عصرایران
سایت تحلیلی خبری تابناک
وبلاگ بچه های عدالتخواه کرمان
جنبش عدالتخواه دانشجویی
پایگاه جمعی عدالتخواهان اسلامی
تنهایی صالح
نیم قطره...
قصه ی بچه بسیجی...
خمینیسم
کلاشینکف دیجیتال
تخریبچی فرهنگی
چند نفر طلبه
وحید جلیلی
پیاده نظام
چرک نویسهای یک انقلابی
زاغه نشین
درب بهشت
ما کجا آباد
احمدبسیج
تاکسی نوشت
مازیار بیژنی
خودکارهای آبی دخترانه
شاهراه عدالت
یک نفر طلبه
بدون خط خوردگی
زمبور
فتح خون
میرزای ایرانی
وصیت نامه
قلم
تازه نفس ها
دست نوشته های یک عبدالله
هبوط
سی نگار
دوچشم
شکارچی
شیدایی سهیل
واریته
حزب الله نسل نو
تاهنوز
کابوک حیات
یارسفرکرده
دوست من ایمان
احمدقدیری ابیانه
دفترجوانی
همت
یاسر
موشمی
حلاوت رهایی
بیدمجنون
جدال مصطفی
جهادی
پسرک چوپان
ستایش
حی سبحان
کهیعص
دفترجوانی
وبلاگ یک مرحوم
بحر
شاسکولی که فکر میکنه بهشت نمیره!
گلصنم
خانوم پشت باجه!
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

JavaScript Codes
> عدالت خواهی لب انتظار ما از دانشجويان است.   مقام معظم رهبری