تبليغاتX
احمدآرام
زندگی جهادی...
به نام خدا

در دلم بود که آدم شوم اما نشدم
بی خبر از همه عالم شوم امّا نشدم

بود در پیرخرابات نهم روی نیاز
تا به این طایفه محرم شوم اما نشدم

هجرت از خویش کنم خانه به محبوب دهم
تا به اسماء معلّم شوم اما نشدم

از کف دوست بنوشم همه شب باده ی عشق
رسته از کوثر و زمزم شوم اما نشدم

فارغ از خویشتن و واله رخسار حبیب
همچنان روح مجسّم شدم اما نشدم

سر و پا گوش شوم پای به سر هوش شوم
کز دَمِ گرم تو مُلهَم شوم اما نشدم

از صفا راه بیابم به سوی دار فنا
در وفا، یار مُسلّم شوم اما نشدم

خواستم برکنم از کعبه‌ی دل، هرچه بُت است
تا بَرِ دوست مکرّم شوم اما نشدم

آرزوها همه در گور شد ای نفس خبیث
در دلم بود که آدم شوم اما نشدم 

حضرت روح الله

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 6:48  توسط احمدآرام | 
به نام خدا

سر صبحست وبچه ها تازه مشغول کار شده اند.شکرخدا امروز هم ماشین هست، هم بنزین وبرنامه سرکشی دکتر و روحانی گروه به روستاها جور است.امروز می خواهند بروند یک جای دور. دکتر صدایم می کند که آماده اند.محمدحسن را صدامیزنم. محمدحسن مسول شورای روستاست.چهل سالی دارد .بالباس بلوچی یکدست سفید وچهره ی معمول آفتاب سوخته همه مردان بلوچ. می گوید امروز مسیرکمی طولانیست وحرف از چند روستا می زند که هیچ ندارند. نه مدرسه، نه خانه بهداشت،نه برق...

راهیش می کنم تا بروند. راه می افتد به سمت مدرسه تا ماشینش را روشن کند. خیالم راحت می شود وبرمیگردم به مسجد.با بچه ها چند نفر ملات درست می کنیم ویکی دونفر ملات را با فرغون می برند .چند نفر رفته اند بالا ودیوار می چینند،چند نفری هم آجرها را می آورند تا پای دیوار...تقریبا همه مشغولند.

چند دقیقه ای نگذشته حاج آقا از پایین می آید."چی شد؟ چرا نرفتید؟ منتظر چی هستید حاجی؟ "

" اومدم دنبال شما. امروز شما هم بیا بریم.شما هم وضع اینا روببینی بدنیست."

خنده ام می گیرد.تقریبا کل این منطقه را روزها گشته ام ،البته دقت که می کنم می بینم سمتی که امروز مسیرشان هست را رفته ام ولی به شب خوردیم وچون روستاشان برق نداشت نیمه راه برگشتیم. بدم نمی آید باهاشان بروم. معمولا یکی دو تا بچه ها را روانه میکردم با آنها برای عکس گرفتن ودیدن بی واسطه وضع مردم. وسوسه می شوم. سلیمان روی دیوار بود.گفتم "حاجی من تا نهضت آباد با اینا میرم.تاظهر برمیگردم. هوای بچه ها رو داشته باش. "

جلوی مزدای محمدحسین برای سه نفر با احتساب خودش جا بود. دکتر خیلی اصرار داشت که بیاید عقب ولی نگذاشتم. بسم الله گفتیم وراه افتادیم. مسبر خاکی هرچه پیش تر میرفتی رنگ و رویش هم خاکی تر وسنگ لاخی تر می شد.طوری که گاهی ماشین به سرعت قدم حرکت می کرد.تا آنجا تقریبا مسیرطولانی درپیش بود.ماشین ازکنار کوه میل فرهاد به سمت راست ،از لابلای تپه ها میخزید واز سراشیبی ها وپیچها راهش را درمیان این بی انتها دشت پی میگرفت.مسیر حالا فقط رد سفید یک چرخ را نشان می دهد ومی گوید که هیچ ماشینی به اینجا رفت وآمد ندارد.

بالاخره رسیدیم.گفتیم از روستای آخر شروع کنیم ویکی یکی بیاییم جلو. آخری همان نهضت آباد بود.که هییییچ نداشت.دیوار کپرهاشان را باسنگهای زمخت بیابان بالا برده بودند ورویش را باحصیری پوشانده بودند. ماشین ایستاد و محمدحسن سر کرد توی یکی ازکپرها تا آماده شوند ویکجا جمع شوند تا دکتر بیمارها را ببیند.

هیچ مردی این دور واطراف نمی بینم. یادم آمد که مردهاشان اگر غریبه ببینند می زنند به کوه.معلوم است آوازه مان بدجوری توی منطقه پیچیده. خیلی هاشان از دولتی ها دل خوشی ندارند وبهتر بگویم می ترسند. ترس هم داریم! اول دکتر میرود وپشت سرش حاج آقا یا الله می گوید وداخل کپر می شود.محمدحسین منتظر منست. میلی به داخل رفتن ندارم و ترجیح میدهم دور واطراف راببینم. محمدحسین اصرار می کند ومیروم تو .درکپر خیلی کوچک است وپایین. برای داخل شدن باید کامل خم شوی. داخلش ولی حسابی بزرگ وجادار است.دورش را پتو انداخته اند برای ما. زنها ودخترها همه یکطرف نشسته اند.یک گوشه هم روی اجاق ذغالی قابلمه غذایی دارد می جوشد. درست کنار دست منست ولی هیچ بویی به مشامم نمی خورد. دکتر مشغول معاینه جسم می شود و حاج آقا هم معاینه روح...!

و من هنوز سر و روی کپر را برانداز می کنم.داخل کپر بی نهایت گرم است.شاید چهل درجه.ولی از گرمای بیابان بهتر است. زن ودخترها یکی یکی پیداشان می شود وهرکه تازه می آید همان دم در می نشیند.زنی مشک کوچک آبی در دست سر میرسد وتوی یک کاسه فلزی آب میریزد برایم. حسابی تشنه ام.یک نفس آب را سر میکشم." سلام برحسین". آب گرم گرم است.نگاهی به حاج آقا می اندازم که او هم تعجب کرده.تازه می فهمم نداشتن برق یعنی چه...

بلند می شوم وازکپر می آیم بیرون.هنوز خبری از مردهاشان نیست.ازبلندی سرازیر می شوم سمت نخلستان پایین. رد آب بی رمقی هم به چشم می آید.محمدحسن هم پشت سرمن می آید بیرون .پسربچه ای را صدا می کند وظرف کوچکی را میدهد دستش.بچه پای برهنه می دود به سمت نخلستان واز اولین درخت نخل بالا میرود.

دیدن وضعشان حسابی خرابم می کند." خدایا آخه از دست من چی برمیاد؟ "

میروم بالای بلندی مشرف یه نخلستان کمی آنسوتر از کپرها. بیشتر نمی توانم قدم بردارم. همانجا روی خاک زانو میزنم وبه نخلستان خیره می مانم... "آقا جان بقیه الله یعنی هیچ وقت تا اینجا آمده ای؟... دیده ای حال این مردم را؟...بخدا اینها بهتر ازمن می شناسندت...بخدا اینها هم مسلمانند...آقاجان،جان مادرت بداد اینها برس... "

بغض امانم نمی دهد. جمله آخرم توی گلو خفه می شود.نگاهم به زمین می افتد وناخودآگاه گره می خورد در برگهای گیاهی که ازلابلای سنگها روییده.یکدفعه همینطوری چیزی به ذهنم می آید.جمله سالهاپیش استادی که ..."حتی برگ سبزی که بر درخت میروید،ازثمره وجودی انسان کامل است..."

به خودم می آیم ومی بینم محمدحسن از دور با ظرفی خرما دارد می آید.اشکهایم را پاک می کنم ودستم میرود روی زانوها و "یا مهدی "... بلند می شوم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 20:55  توسط احمدآرام | 
به نام خدا

کله خری...!

یادم نیست روزچندم اردو بود.شاید حدودای نهم دهم. نزدیکای پنج بود وبچه ها مثل هر روز بعدازظهرمشغول کارو بالا بردن دیوار مسجد بودند.کارا بد جور گره خورده بود.توی اون برهوت خداهم دستمون به هیچ جا بند نبود.نه خبری از آجرها بود، نه شن...آجرها حداقل چهار پنج روز پیش باید میرسیدند وبا این وضعی که پیش میرفتیم حداکثرتا دو روز دیگه آجرها تموم بود واین یعنی خوابیدن کار تا...خدا داند .

مشکل شن رو به کمک بچه ها تقریبا حل کردیم.اون نزدیکیها یه رودخونه بود که شنش عالی بود.یه لندکروز خاکی داشتیم (جریان تک زدنش رو فکر کنم قبلا گفتم!) که باید هر روز باتوجه به مقدار نیاز از یه مرتبه تا سه چهارمرتبه میرفتیم وشن بارش میزدیم ومی آوردیم پای مسجدخالی میکردیم.کار خیلی نفس گیری بود توی اون اوضاع کمبود نیرو. ولی گاهی اهالی به کمک می اومدند وکار راحت تر می شد.

 

خداییش اگه اونها نمی اومدند کمکمون خیلی جاها می لنگیدیم.برنامه ای بود هر روز...مسول شورای روستا یه مزدا داشت که هرروز صبح میرفت از هر روستایی چند نفربرا کمک می آورد.روزهای آخر که بتن ریزی بود وکار سنگین بود یکهو میدیدی پنج نفر بچه های ما هستند،ده نفر از اهالی...

داشتم می گفتم. بعد ازظهر بود وبچه ها مشغول کار بودند وحال من خیلی گرفته بود.نرسیدن مصالح یکطرف،خوردن کف گیر به ته دیگ طرف دیگه...جریانی هم پیش اومدکه کامم رو اون روزها خیلی تلخ کرد.خلاصش این بود که از گروه بچه های شهیدباهنر که منطقه رو از اونها تحویل گرفتیم وساخت مسجد در اصل ادامه کار اونها بودتقاضای کمک مالی کرده بودیم وپذیرفته بودند ودرعوض چک یاسفته خواسته بودند که الحمدلله مشکل ازجای دیگری حل شد...از این ناراحت بودم که بعد از اون همه زحمت برای اون گروه وپاگرفتنش حالا می دیدم خشت اول رو کج گذاشتیم.

بگذریم.منطقه کلا کوهستانی بود با تپه های کوتاه محاصره شده درکوههای بلند. خواستم برم کمی از اونجا دور بشم وقدم بزنم.هرچندگاهی بچه ها رو برا بی اجازه رفتن حتی تا پای پرچم تپه روبرو توبیخ میکردم، برا خودم تبعیض قائل شدم!

 به حسین گفتم میرم پیاده تا میل فرهاد ،میخوام برد بی سیما رو چک کنم.حسین هم تعجب کرد وچیزی نگفت.حالت عادی اگه توی منطقه ی باز باشی بردشون بدون بیسیم مادر(یا به قول بچه ها بیسیم ننه !)دویست تاپونصدمتر گاهی بود. ولی اینجا تاچهارپنج کیلومترهم جواب میدادند که جریانش مفصل بود.تپه ی پرچم رو رفتم بالا واز جاده زدم بیرون ومسیرم رو از بین سنگلاخهای پشت کوهها پی گرفتم. رشته کوههای کم ارتفاعی وسط بود ومن سمت راستشون حرکت میکردم وجاده خاکی اصلی سمت چپ رشته کوه بود.هر سیصدمتر باحسین چک میکردم. کم کم که دقت کردم دیدم که انگار مسیراصلی عبور مرور از همینجاییه که من رد می شم...! رد ماشین ،موتور...همه چی پیدا می شد!

بیابان خالی بود از همه چیز.حتی یه بته خار...یه درخت اینجا بود، یکی دیگه یه کیلومتر اون بر تر پای کوهها... سه چهار کیلومتری رفته بودم.روستای میل فرهاد از روی کوهی که ایستاده بودم راحت پیدا بود. به خودم اومدم دیدم چیزی تا غروب نمونده وتنها دارم بیابون رو گز می کنم.گفتم برگشتن رو بزنم واز جاده برم. خلوت خلوت بود. نه کسی می اومد،نه کسی میرفت. از کوه سرازیر شدم توی جاده که...ای دل غافل دیدم از دور صدای یه موتور میاد...!حسابی گازش رو گرفته بود ولحظه ای از صداش نگذشته بود که خودش هم پیدا شد... خدا خدا میکردم به خیربگذره. باخودم می گفتم آخه قدم زدنت چی بود تو این برهوت خدا؟ حالا خودت به جهنم اون بچه ها بعد تومیخوان چیکار کنن؟!

امنیت منطقه خیلی نامتوازن بود.امنیت جاده ها هم همینطور. رسم ناگفتش این بود که جاده روزها مال ما بود وشبها مال برادران اشرار...!ممکن بودکاری بهت نداشته باشن ولی به هرحال اگه شب میزدی به جاده بعید بود به پستشون نخوری . حالا من،تنها ، با یه لباس خاکی و چفیه دور گردن وبیسیم توی جیب ،با یه دمپایی آبی داشتم توی این جاده برا خودم راه  می رفتم ! راهم رو ادامه دادم و به عقب نگاه نکردم.دلم رو زدم به دریا.دیگه چاره ای نبود. موتور نزدیک ونزدیکتر شد واز کنار من رد شد.سرعتش زیاد بود ویه ده قدم جلوتراز من ایستاد....

یه جوون بیست و سه چهار ساله بود.با یه رکابی آسمونی وشلوارمشکی بلوچی و پوست آفتاب سوخته وموهای بلند وزوزی که تا رو شونه هاش میومد. فکر کنم توصیف قیافش برا خوندن اشهد بس بود... ! انگار توی این بیابون جن دیده باشه پرسید " کجا میری ؟ اینجا چیکار می کنی ؟ ..." همینطور که نزدیکش می شدم گفتم " تا میل فرهاد رفته بودم،پیش فلانی..."

 پرسید "پیاده ؟ " گفتم : "هان ، تاکنج کسور میری ؟ "

گفت "بیا ..."

سوار شدم ،هندل زد وراه افتاد. جاتون خالی توی راه کلی باهم گپ زدیم. ولی اونقدر حواسم به تابلونکردن بیسیم لعنتی بود که هیچیش یادم نمونده .درست تا پای مسجد من رو رسوند. بچه ها تعجب کرده بودند که این دیگه کیه. منم گفتم توی راه سوارم کرده ومال ده بالاست...

بعد از اون جریان تقریبا هر روزاون جوون از جاده نزدیک مسجد رد می شد وبرامون دست تکون می داد.

نتیجه گیری اخلاقی :

1-  اون جوون فقط ظاهرش غلط انداز بود.

 2-اشرار هم گاهی آدم های خوبی هستند!یادم هست یک شب نمازجماعت بود ومن امام بودم.یکی از برادران اشرار که زبانزد منطقه بود جانمازش رو درست پشت سرم پهن کرده بود. یادمه بعداز نماز ،طوری که بقیه بشنوند بلند دعا میکرد "خدایا نظام مقدس جمهوری اسلامی را حفظ بفرما...! "

نمی دونستم بخندم یا گریه کنم.

                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 6:20  توسط احمدآرام | 
به نام خدا

این چند روز سرماخورده گی واستراحت ما مزیدی شده بر وبگردی و ولگردی مفرط...!

این آگهی متعلق به یک باشگاه ورزشیست:

پینوشت : این پست پس از چهار روز بیرون نرفتن نوشته شده است ومنظورخاصی ندارد.

بعد از پینوشت : اگر سرعت متوسطی دارید دیدن این لینک هم توصیه می شود.هرچند این کلیپ توسط رسانه "دولت اسلامی عراق" گروهی به اصطلاح تروریستی و وابسته به القاعده ی عراق تهیه شده ولی کمی کمک می کند به شناختن جو داخلی گروههای ارحابی در این کشور...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:27  توسط احمدآرام | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دردهایی هست که قلم در وصفشان می شکندو گاه میتوانی صدای خورد شدن انگشتانت را نیز بشنوی. این ها رانوشتن هنر است وگفتنشان مرد می خواهد...

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
پیوندها
آقا قربونش برم
سایت تحلیلی خبری عصرایران
سایت تحلیلی خبری تابناک
وبلاگ بچه های عدالتخواه کرمان
جنبش عدالتخواه دانشجویی
پایگاه جمعی عدالتخواهان اسلامی
تنهایی صالح
نیم قطره...
قصه ی بچه بسیجی...
خمینیسم
کلاشینکف دیجیتال
تخریبچی فرهنگی
چند نفر طلبه
وحید جلیلی
پیاده نظام
چرک نویسهای یک انقلابی
زاغه نشین
درب بهشت
ما کجا آباد
احمدبسیج
تاکسی نوشت
مازیار بیژنی
خودکارهای آبی دخترانه
شاهراه عدالت
یک نفر طلبه
بدون خط خوردگی
زمبور
فتح خون
میرزای ایرانی
وصیت نامه
قلم
تازه نفس ها
دست نوشته های یک عبدالله
هبوط
سی نگار
دوچشم
شکارچی
شیدایی سهیل
واریته
حزب الله نسل نو
تاهنوز
کابوک حیات
یارسفرکرده
سه الف مجدالدین
دوست من ایمان
احمدقدیری ابیانه
دفترجوانی
همت
یاسر
موشمی
حلاوت رهایی
بیدمجنون
جدال مصطفی
جهادی
پسرک چوپان
ستایش
حی سبحان
کهیعص
دفترجوانی
وبلاگ یک مرحوم
بحر
شاسکولی که فکر میکنه بهشت نمیره!
گلصنم
خانوم پشت باجه!
از قونیه تا بلخ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

JavaScript Codes
> عدالت خواهی لب انتظار ما از دانشجويان است.   مقام معظم رهبری