تبليغاتX
احمدآرام
زندگی جهادی...
به نام خدا


برای شب ولادت حضرت علی(ع) با بچه های روستا سرود کار می کردیم.هرچی فکرمان را گذاشتیم روی هم دیدیم یک شعرکامل وبه درد بخور بلد نیستیم.دست آخر به "خمینی ای امام" راضی شدیم.

بعدازظهربچه ها راجمع کردم.ده دوازده نفری می شدند.همه شان خواندن می دانستند.یک برگ کاغذآوردم وکردم چند قسمت وبرای چندنفرشان نوشتم.اول خودم یک باراز اول تاآخرش را خواندم.بعد دوباره ودوباره همینطور...چندتای دیگر از بچه هاهم آمدندکمکم.حالاقرار شدآنها هم تکرارکنند.دریادگرفتن متنش شاید،ولی دربه خاطرسپردن وزن وآهنگش هیچ پیشرفتی نداشتند.
یک مشکل کوچک دیگر هم بود.درلهجه ی این بچه هاگویی تلفظ"خ" اصلا وجود نداشت ونمی توانستند.بقیه اش گفتن ندارد...حالا بیا یادشان بده بگویند" خمینی ای امام " ! سعی کردم تلفظ "خ" را یادشان بدهم.می شود تصور کرد باچه وضعی...

"بگو: "خ"....خ....خ...!"
فهمیدم به "ق" هم میگفتند "ک" ! آخرکارحسابی قاطی کرده بودند:

"این تویی این تویی پاسدار حخ" !

 "کمینی ای امام،کمینی ای امام "!
برای امروز کافی بود.گفتم فردا کمی زودتر بیایند...

پی نوشت:در پی ابراز علاقه ی دوستان به تصویر پتو پروازی تصویر جدیدی از این عمل متحورانه در ادامه ی مطلب آورده ام.انشالا که خیلی دلتون نکشه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 0:40  توسط احمدآرام | 
بسم الله الرحمن الرحیم

اردوی جهادی قافله ی خاکی.جنوب استان کرمان. منطقه ی نمداد.  بچه های دانشگاه شهیدباهنرکرمان

تصاویر در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 15:46  توسط احمدآرام | 
بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات اردوی جهادی کرمان-تابستان ۸۷

شب خیلی خسته بودم.اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.فقط یادم هست چند نفر دیگر هم جز من توی چادر بودند.چند ساعتی گذشت.حس کردم یکی دارد از جا بلندم می کند وهی به زمین می زند.حس بلند شدن نبود.حتی حس نداشتم چشمانم راباز کنم.چادر تکان شدیدی خورد ویکهو از جا پریدم.هیچکس دور وبرم نبود.درست فهمیده بودم.طوفان شروع شده بود وچادر داشت ازجا کنده می شد.بلند شدم وبه هر زحمتی بود کورمال کورمال آمدم بیرون.اثری ازچادرهای هلال احمر نبود.طوفان همه شان را کله پاکرده بود.همه آمده بودند بیرون.هرکسی چفیه ای ،چیزی پیچیده بود دور صورتش وبی خیال طوفان شن خوابیده بود.چند نفر ازبچه ها درتکاپو بودند وصدای حرف زدنشان را می شنیدم.می خواستند با گونی های پلاستیکی چیزی اطراف بچه ها بزنند که طوفان کمتراذیتشان کند.ولی نمی توانستند.کار از این حرفها گذشته بود.یادم نمی آید که تاصبح اصلا دیگر خوابم برد یا نه،ولی صدای اذان را که شنیدم خیز برداشتم.مثل هر روزنماز جماعت ودعای عهدو... .صبح ماشین تدارکات می خواست به سمت خواهرها برود.یکی باید با ماشین میرفت.خواهرها جاشان با ما فرق می کرد.شصت هفتاد کیلومتر آن ورتر،توی آبادی ونزدیک جاده ی آسفالت وبرق وکولرگازی و...بهشتی بود برای خودش! توی یک مدرسه ساکن بودند.حامد صدایم کرد.گفت میروی؟...

رفتم وسایلم رابرداشتم.با احسان سوار ماشین شدیم.بچه ی خوبی بود.روزهای اول خیلی بدعنقی می کرد ولی کم کم رگ خوابش دستمان آمد.آخر نفهمیدم چند ماه خدمت است.مسیر خاکی وسنگلاخ وکوهستانی تا زهکلوت دوساعت ونیمی می شد.وسطهای راه بودیم که پیرزنی آمد سرجاده ودست بلند کرد.ایستادیم ببینیم چه می گوید.صدا زد وپیرمردی آمد،باگوسفندی در بغل وبطری آبی که به دوشش بود.ماشین تک کابین بود.قبل ازآنکه بخواهیم چیزی بگوییم رفت عقب ماشین نشست.حتما گوسفند رامی برد شهربفروشد.چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم جلوتر سرجاده پیرزن دیگری ایستاده.باز ایستادیم .گفت دخترم مریض است.باید برود شهر.پرسیدم دخترت کجاست؟ به جایی آن دورها اشاره کرد ، دو سه کپر وچند درخت خرما پای کوه ...گفت باید تا آنجا بیایید.به احسان نگاه کردم.سرش را برگرداند. زیر لب گفت "ماشین دولت است،مسولیت دارد،نمی توانم ازجاده بیرون بروم". هرطوری بود راضی اش کردم.پیرزن آمد بالا.خودم را جمع وجور کردم.رسیدیم به کپرها وپیرزن پیاده شد وراهش را کج کرد وسر کرد توی یکی ازآنها .از دور دیدم زیر دست کسی                 را گرفته ومی آورد.نزدیکتر شدند.دخترجوانی بود،پا به ماه !...

رفتم عقب ماشین پهلوی پیرمرد وگوسفندش.احسان سرش را از پنجره آورد بیرون وآهسته گفت"نگفتم نایستیم !" گفتم : "نگو،بی خیال، درست نبود" .احسان از توی آیینه ی ماشین نگاهم میکرد ومی خندید.چفیه را درآوردم وپیچیدم دور صورتم.تا برسیم زهکلوت ،حسابی خاک خوردم وهمرنگ لباسم ،خاکی خاکی شده بودم. یاد اسم اردومان افتادم :" قافله ی خاکی "...

عجب شبی بود...

راهم راکج کردم طرف کپر.دوسه نفر خوابیده بودند.ساعت از دوازده گذشته بود.بچه ها همه بیرون طاق باززیر آسمان کویر خوابیده بودند.چفیه راپیچیدم دور صورتم وخوابیدم.توی آن مدت چندان نیازی به بالشت یا پتو واین چیزها حس نمی کردی.آنقدرخسته بودی که هرجا می افتادی همانجاخوابت می برد.یک ساعتی فکر کنم گذشته بود.چشمانم حسابی گرم خواب بودکه دیدم یکی صدایم میزند.توی خواب وبیداری شنیدم یکی گفت عقرب!خیز برداشتم.دیدم یکی پشت دستش راگرفته ویک نفر دیگر دستش به کمرش است...

عقرب آمده بود روی دست این یکی،توی خواب وبیداری پرتش کرده بود آن طرف وافتاده بود روی کمرآن یکی! همانجا را زده بود.دکتر نداشتیم ولی خداراشکرفکر اینطور وضعی را کرده بودیم.صدا زدیم یکی از بچه ها آمد.پدرش داروخانه داشت ویک چیزهایی بلد بود.کورمال کورمال،توی نور چراغ قوه هایی که هم دنبال عقرب می گشتند وهم دنبال جای نیش،سرنگ را پر کرد.بنده ی خدا دراز کشیده بودکه یکمرتبه دوباره گفت "آخ !". خدایا! عجب وضعی!این یکی دستش را زده بود.فرقی نمی کرد.چه یکی چه ده تا،درمانش همان بود.ازکپرآمدیم بیرون.همه بیدار شده بودند.کسی دیگر خوابش نمی برد.کمی بساط شوخی وخنده راه انداختیم تا بچه ها اوضاع رافراموش کنند. کم کم خودمان هم خوابمان برد...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 0:7  توسط احمدآرام | 
به نام خدا

دید وبازدیدهای عیدهم حکایتیست هرسال.مخصوصا در قبیله وقوم وخویش وفامیل ما! من که چندسالیست به یمن حضور در جاهای دیگری از این اقبال خدادادی تامقدار زیادی محرومم وهر سال عید،تا بخواهم به خانه برسم دیگراز زیارت دسته جمعی اقوام که همگی به یک شبه به مانند مور وملخ به منزل ما سرازیر می شوند محرومم.خیل عظیمی که گاه دیگر صندلی ومبل واینها کفافشان نمیدهد ومی بایست به مانند جلسات هیئتی خودمان ردیفی ورو به صاحب مجلس پشت سر هم روی زمین بنشینند وقبل ازآن باتوقف به جا درکوچه های منتهی به منزل ما موجب مسدود شدن طبیعی کلیه ی معابر عبور ومرورمنتهی به اینجا وپیوست درود وصلوات پیاپی همسایه ها به ارواح افراد صاحبخانه میگردند.

 ولی خدایی این صله ی ارحام چیز خوبیست وامشب همینطوری به یکی از فوایدش پی بردم.به اتفاق همین خیل عظیم ،میهمان خانه ی یکی از اقوام نسبتا نزدیک بودیم.به ناگاه متوجه فرد ناشناسی در جمع شدم.پسر هفت،هشت ساله ای بود.هرچه به قیافه اش دقیق شدم نتیجه نداد.یکدفعه دیدم رفت کنار زن صاحبخانه نشست! شاخم از تعجب درآمده بود.نتیجه گرفتم که صله ی ارحام چیز خیلی خوبیست،چون همان لحظه می خواستم در مورد آن پسر بچه از زن صاحبخانه بپرسم! رسیده بود بلایی...!

بگذریم. یک قسمت تفکیک ناپذیر این دیدوبازدیدها ،بحثها وبرسسی هاواظهارنظرها وتحلیلها ومیزگردهاییست که ناخودآگاه به دلیل فوران اطلاعات شخصی جمع حاضر رخ می دهد.بحثهایی که گاه با ریشه یابی علل بحران اقتصادی امریکا شروع می شود وبه سوالات بی پاسخی حول بحران گرانی پیاز منتهی می شود.من یکی که شخصا برای قسمت تحلیلهایش جان می دهم! آنوقت است که تک تک افراد حاضردرجمع با حفظ سمت تبدیل می شوند به کارشناس مسائل امریکای لاتین گرفته تا کارشناس ومتخصص مسائل ورزشی !وگاه بحث بالا می گیرد ودر بازه ای که در مدلهای تحلیل رویدادهای سیاسی واجتماعی باورنکردنیست،به سرعت جبهه ها شکل می گیرند وگاه حتی کار به انشعاب وایجاد فراکسیون اقلیت واکثریت وقرائت بیانیه وقطعنامه وحتی تکفیروطردطرف مقابل میرسد... !

 البته جای شکرش باقیست که فامیل ما حسابی عریض وطویل است واگر هرشب بخواهی در یک منبرومجلس حاضر شوی می بایست ازاین سر سال تا دم سال تحویل بعد ازاین منزل به آن یکی در تکاپوو رفت وآمد باشی. به همین خاطر می بایست این بحوث خفنه را درمیانه ی راه رسیدن به نتیجه ی غایی وپیچیدن نسخه ی نهایی مملکت به حال خود رها کنی وبه مرحله ی بعد که همان مجلس بعد است رهسپارشوی! وبرنامه ی ثابت همیشه این است که دست آخر وقتی همه ی نسخه ها پیچیده شدو تحلیلهای کارشناسی وپیش بینی آینده ی مملکت به جایی نرسید،همگی درآخرمهرتاییدی می نهند بر بی پدر ومادر بودن سیاست وقمر در عقرب بودن اوضاع مملکت ودست آخر امید به اینکه آقا خودش بیاید که رشته ی امور از دست خلق الله در رفته! خلاصه بگویم. ایام خوبیست این دید وبازدیدهای عید.حیف که مدتیست محرومیم،ولی به همین ته دیگش هم که میرسیم کلی محضوض می شویم به جان شما ! وگاه در این نشستهای شبانه چه نعره ها که از فرط سرخوشی  نمیزنیم وچه یقه ها که از سرشعف چاک نمی دهیم! پس معلوم شد که حال همه ی ما خوب است.حالامی توانی باورکنی یا باورنکنی!

پینوشت: درکلمه به کلمه ی مطالب فوق از صنعت زیبای "اغراق" استفاده شده است ! نویسنده خود را ازهرگونه فحشی که پس از خواندن پینوشت به وی نسبت داده می شود مبرا اعلام می دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 16:2  توسط احمدآرام | 
 

این هم از این بار.چقدر زود گذشت.انگار دیروز بود که دل کندیم از هرچه میشه ازش دل کند وقدم توی کوره راههایی گذاشتیم که عده ی زیادی تماشاچی تا آخر مسیر،دوطرف ایستاده بودند وپوزخند بی معنیشون روتاآخرین لحظه نثارت می کردند.باورت نمیشه چه آدمایی تو این دوره زمونه دورهم، اونم کجا جمع شده بودند.باورت نمیشه چه ها براونهاگذشت وخم به ابرو نیاوردند..نوشتنش خیلی سخته.این نوشتنم مثل همیشه باز از جنس هموناییه که قلم توی دستت خورد میشه.ازکجاش شروع کنم؟از کدومشون بنویسم؟فقط تو حکمت یه چیزی دست آخر موندم.اونجاخبری از تلفن نبود.بعضی وقتها یهو توفکر میرفتم که نکنه خونواده نگرانم باشن.نکنه اتفاقی برا کسی بیافته وخبر نشم،نکنه...ولی این فکرا به همون سرعتی که میومدن به سراغت،به همون سرعت هم از ذهنت مهو می شدن.عجیب بود.چه خیال آسوده ای داشتم اونجا.درست مثل یه بعدازظهر تابستونی که زیر پنکه ی سقفی دراز کشیدی وخوابت نمیبره وفقط از این دست به اون دست میچرخی،بدون اینکه به این فکر کنی که چند ساعت دیگه هواتاریک میشه وهزار کار نکرده داری و دغدغه های رنگارنگی که اگه امونشون بدی لحظه ای امونت نمیدن...این هم از این بار.چقدر زود گذشت.راستی یه سرما خوردگی از اردو یادگاری آوردم.چند شبه ازصدای سرفه هام کسی توی خونه خواب نداره.اونجا که بودیم یه فقره سیل رو از سرگذروندیم که  آب به چادرها رسید که داستانش مفصله.درضمن خبر رسید که یکی ازبچه های دانشگاه امام حسین که همون حوالی ما بودند شهید شده.خدا به خونوادش صبر بده.میگفتند غرق شده.

همینجاتشکرمیکنم ازهمه ی دوستان وعزیزانی که از فاصله های دور ونزدیک تشریف آوردند وسر زدندو نظر دادند وحتی تبریک عیدگفتند که متاسفانه حقیربه دلیل این سفر قادر به پاسخ دادن به  اونها نبودم.توی مسیر رفتن از تهران به کرمان واز اونجا به جنوب کرمان،فرصتی پیش اومد تا چند خطی از خاطرات اردوی جهادی نمداد رو روی کاغذ بیارم که اگرعمری باقی بود درپستهای آینده اونها رو کم کم میارم.

بچه ی منیریه

گوشی را به گوشش چسبانده بود و طوری که بغل دستی اش نفهمد آرام آرام حرف میزد:

"_نه،مواظب خودم هستم.میدونم،حواسم هست مامان،باشه...باشه.فقط اونجا موبایل آنتن نمیده،شایدنتونم براتون زنگ بزنم...مسئولمون؟ اسمش آقای ... .اون جلوی اتوبوس نشسته.نمیخواد،زشته،بچه ها چی میگن؟نه بابا،صدنفریم،تنها نیستم که،مواظبم. میوه ها رو همون دیروز خوردم...خوب خراب میشدن...باشه اینقدرنگران نباش...دوتا اتوبوس دختر همرامونه،اگه جای بدی بودکه اینا رو نمینداختن جلو بیارن...نمیدونم،گفتم که نمیدونم...باشه اصلا هرچی میگی قبول...نه ،همین حالا چند تا رفیق پیداکردم.چی چیو با یکیشون حرف بزنی...میدونی چی فکر میکنن...من رفتم دیگه...به بابا هم سلام برسون.باشه ولشون نمیکنم باهمیم...باشه ...خدافظ...خدافظ..."

اولین جهادیش بود،می گفت دامادمان تا حالا سه دفعه آمده وخیلی تعریف می کرد.بهش گفتم برو با  بچه های فرهنگی برابرگزاری کلاسهای آموزشی .تو کتش نمیرفت.می گفت" اومدم اینجا بیل بزنم.آموزشی اینا سوسول بازیه!" روز سوم،چهارمی بود که آنجا بودیم.صبح زود بود.داشت میرفت تا پشت مزدا بابقیه ی بچه های عمرانی سوار شود.از دور دیدمش.صورتش را چفیه پیچیده بودو فقط دماغش بیرون بود.همان هم قرمزقرمز بود ومعلوم بودحسابی رفته زیر آفتاب.سرحالتر از من به نظر میرسید.انگار نه انگار که ازبهترین نقطه ی این مملکت پاشده آمده  توی این برهوت خدا.زود بابچه ها صمیمی شده بود.تا دیدمش گفتم الان است که شروع کند به غر زدن واز بدی هوا وسختی کار واینها می گوید.میگفت ای کاش زودتر با این بچه ها آشنا شده بودم.

روز آخر توی تدارکات داشتم وسایل راجمع و جور میکردم.یا الله گفت وآمد تو.یک زیرپیراهنی سفیدهمراهش بود.داده بود به همه ی بچه ها برایش نوشته بودند.به شوخی گفتم دادی چهل مومن برایت امضا کنند؟ خندید.موقع خداحافظی که بغلش کردم.گفت اگر خبرم نکرده بودی بیایم هیچ وقت پایم به اینجا باز نمی شد.حس کردم میخواهد بزند زیر گریه.لپش راکشیدم گفتم "نزنی زیر گریه که حوصله ی ونگ ونگت رو ندارم!" خندید ورفت... .

پینوشت:امسال موقع سال تحویل درست مثل پارسال سر دیگ شربت بودم.ایندفعه از اقبال ما ومردم روستا،شربت زعفران بود.سرماخوردگی خفیفی از قبل داشتم که چند روزی بود محلش نمی دادم. آخر کار شربت زیاد آمده بود. با بچه هانشستیم دور هم به خوردن و...دامن حسابی ازدستمان رفت!جای شما خالی. خوردن  شربت زعفران همان وکله پاشدن ما همان.صدایم چنان گرفت که موقع برگشتن اپیزود شعر خواندنهای دسته جمعی با بچه ها توی دلم ماند.

وهمچنان پای لرزش نشسته ایم...تانیامده بودیم خوب بود.حالا در اوج دید وبازدیدهای عیدآمده ایم وهرشب چند مجلس میهمانی اقوام وپذیرایی های جور واجور وشیرینی های عیدی که دکتر اکیدا قدغن کرده و ...بقیه اش رانگویم که دلم خون است!

علی الحساب تقوی پیشه می کنیم تا کی دامن از دستمان برود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 0:40  توسط احمدآرام | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دردهایی هست که قلم در وصفشان می شکندو گاه میتوانی صدای خورد شدن انگشتانت را نیز بشنوی. این ها رانوشتن هنر است وگفتنشان مرد می خواهد...

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
پیوندها
آقا قربونش برم
سایت تحلیلی خبری عصرایران
سایت تحلیلی خبری تابناک
وبلاگ بچه های عدالتخواه کرمان
جنبش عدالتخواه دانشجویی
پایگاه جمعی عدالتخواهان اسلامی
تنهایی صالح
نیم قطره...
قصه ی بچه بسیجی...
خمینیسم
کلاشینکف دیجیتال
تخریبچی فرهنگی
چند نفر طلبه
وحید جلیلی
پیاده نظام
چرک نویسهای یک انقلابی
زاغه نشین
درب بهشت
ما کجا آباد
احمدبسیج
تاکسی نوشت
مازیار بیژنی
خودکارهای آبی دخترانه
شاهراه عدالت
یک نفر طلبه
بدون خط خوردگی
زمبور
فتح خون
میرزای ایرانی
وصیت نامه
قلم
تازه نفس ها
دست نوشته های یک عبدالله
هبوط
سی نگار
دوچشم
شکارچی
شیدایی سهیل
واریته
حزب الله نسل نو
تاهنوز
کابوک حیات
یارسفرکرده
سه الف مجدالدین
دوست من ایمان
احمدقدیری ابیانه
دفترجوانی
همت
یاسر
موشمی
حلاوت رهایی
بیدمجنون
جدال مصطفی
جهادی
پسرک چوپان
ستایش
حی سبحان
کهیعص
دفترجوانی
وبلاگ یک مرحوم
بحر
شاسکولی که فکر میکنه بهشت نمیره!
گلصنم
خانوم پشت باجه!
از قونیه تا بلخ
ارمینه
تبعیدی
عقل کل
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

JavaScript Codes
> عدالت خواهی لب انتظار ما از دانشجويان است.   مقام معظم رهبری