![]() |
![]() |
|
| زندگی جهادی... |
|
فرصتی برای نوشتن...
شب آخری بود که آنجا بودیم. کارهم تقریبا تمام بود.نماز جماعت راهرشب وسط روستا برگزار میکردیم ومردم هم کم وبیش شرکت می کردند.
ولی آن شب راگفتیم همه بیایند تا اولین نماز را داخل مسجدبخوانیم.تا مردم آمدند وخواستیم بجنبیم و کف مسجد را ازبیل وکلنگ وآجر و...پاک کنیم،هوا تاریک تاریک شده بود.
از رفتن آخرین روحانی گروه یک هفته ای می گذشت.توی این مدت زحمت امامت نماز راهرشب یکی می کشید.سلیمان،استاد،گاهی هم من.هوا تاریک تاریک شده بود .سلیمان باماشین رفت تامردم را ازوسط روستاسوار کنند وبیاورند. چند دقیقه ای نگذشته بود که خبر داد باعده ی زیادی دارند می آیند.به هرزحمتی بود از کپرنزدیک به مسجد برق کشیدیم وفضای مسجد به کمک چندلامپ روشن شد. چندپتو انداختیم واهالی نشستند.سلیمان رفته بود بالای دیوار واذان میگفت .حسین هم کمی دورتر، رو به روستا...رفتم پایین تا شربت وبیسکویتی را که برای بعدازنماز گذاشته بودیم بیاورم.برگشتم و دیدم هنوز شروع نکرده اند.به سلیمان اشاره کردم،گفت "برو جلو حاجی !" اصرار کردم ولی فایده نداشت.کاش استاد سبحانی بود.چفیه را باز کردم وانداختم روی دوشم."الله اکبر ،الله اکبر،اشهد ان لا اله الاالله...." نماز که تمام شد، به عادت روحانی گروه که بین نمازمساله می گفت بلندشدم ورو به اهالی ایستادم،ولی مساله ی این بار باهمیشه فرق می کرد. از آنچه آن شب برای مردم گفتم چندان به خاطرم نمانده،ولی یادم هست که ازهمت خودشان گفتم،همتی که اگر به کمک ماچند نفر نمی آمد،نمی توانستیم قدم از قدم برداریم.و از خودمان گفتم،که بعد از رفتن ازاینجا شاید دیگرهیچ گاه برنگردیم ولی دلمان رازیست که باقی الصالحاتی برای سالیان دراینجا مانده است و اگر احیانا بدی ازما دیدند ،بگذرند انشالا. نماز که تمام شد به سلیمان اشاره کردم تا زیارت عاشورا بخوانند.حسین هم به کمکش آمد.بچه ها ته صدایی داشتند ومداح توی جمعمان نبود.ولی میدانی که هرآنچه ازدل برآید،لاجرم بر دل نشیند.اواسط زیارت،سلیمان گریزی زد به سفرما واین بیابان وحضرت قائم(عج)...... تا عمق دلم نشست. جهادی را تنهابرای این لحظه هایش دوست دارم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:25 توسط احمدآرام |
|
|
به نام خدا
یک . پیرمرد ملادیده بود وسواد داشت وحرف که میزد انگار داشت از روی گلستان سعدی میخواند.حرفش را هم با چندبیتی ازهمانجاشروع کرد.سر صحبت را که میخواهم باز کنم ،همان اول جمله ای می گویدکه همه ی حرفهای تکراریم یادم میرود."ما همانهایی هستیم که رهبرانقلاب ،امام خمینی به ما میگفت ذخایرانقلاب، منظورش ما کوخ نشینها و کپرنشینها بودیم...مردم روستای ما از زمانی که خداوند انسانها راخلق کرده،هنوز درتاریکی شب به سر می برند،از همه مزایا بی بهره،عقب مانده،سی واندی سال ازعمر نظام جمهوری اسلامی میگذره، ما نه گنج قارون داریم،نه صبرایوب داریم،نه عمر نوح..." عرق سردپیشانیم را پیرمرد خوب می فهمد. دو. غروب است وپایان کار.بچه ها آماده می شوند برای حرکت به سمت روستا ونمازجماعت وسط روستا.پای دیوار نیمه تمام مسجدایستاده بود، گفتم :"نماز نمیای؟" گفت:" برم بالای دیوار؟ میخوام اولین اذون مسجد رو من بگم. " این جمله را که گفت:حس کردم چشمانش برق میزند.صدای اولین اذان مسجد طنین به یادماندنی داشت. سه . پرچم "یا مهدی" را دادم به حسین تابروند وبزنندش روی ارتفاع مشرف به محل اسکان .پیرمرد روستایی به کمک بچه ها آمده بود.رفتم بالا. کارشان تمام شده بود وحسین داشت همانجا روی زمین دو رکعت نماز می خواند.پیرمرد همانطورکه دستش را به کمرش زده بود وبه پرچم خیره مانده بود.،زیر لب گفت: "یا مهدی". یک آن پشتم لرزید. انگار آشنایی را صدا میکرد.
چهار . روز آخر اردو می خواست سوار ماشین شودو برگردد.همیشه می خندید. مجسمه تمام قد روحیه بود.بغلش که کردم سرش راگذاشت روی شانه ام.گفتم الان است که مثل همیشه ،چیزی درچنته داردوبساط شوخی را علم می کند.یک لحظه خشکم زد.شانه ام خیس شده بود. پنج . توی خیابانی ممتد و تاریک،چراغهای ماشین را خاموش می کنم وپایم پدال گاز رافشار می دهد.حسی می دهد شبیه شناور بودن....مثل خواب دیشب که راه میرفتی وپاهایت روی زمین نبود....مثل آخرین روزهای اردو که بعد از هفته هاکار وسه چهارساعت خواب وبیداری،صبح زود بلند می شدی وفرغون لبریز از ملات راکه با "یا علی" بلندمیکردی ،انگار باقی راه خودش زحمتش را می کشید. شش. میان قبرهای خاموش قدم میزنیم،یک آن چیزی به ذهنم می رسد."بعد از مردن، تاقیامت،بی تو حوصله ام چقدرسر میرود" . هفت .بی جهت به پرنده توی قفس خیره مانده ام. تلفن صدایم میزند ویک "بله" آب نکشیده نثارش می کنم.صدا،تمام بغض فروخورده انقلابیش را باکلمات دهن پرکن از فلان سازمان، نثار چندجوانی می کندکه می خواهند درفلان جا،خارج از حلقه بسیج،علم جهادی بلندکنند.حواسم میرودجایی و گوشی رامیگذارم روی زمین ومشغول دانه دادن به پرنده توی قفس می شوم.
هشت. پیرزن کنارپیاده رو نشسته ،چادرش به عادت همیشه تمام صورتش راپوشانده وکاسه ی خالی ازسکه ای جلویش جاخوش کرده است. ازکنارش که میگذرم لحظه ای می ایستم.رویم را برمیگردانم به طرفش .مردم مثل اینکه پیرزن جزئی از آجرهای دیوارپشت سرش باشد،از کنارش می گذرند وحتی نگاهش هم نمی کنند.من انگار عادی ترین صحنه ی این شهر برایم غریب ترین باشد، همانجا بهتم میزند .یادم می آید آن سال،آخرین روز اردو،آرزویم را که "نکند روزی بیاید که دیدن صحنه ای از فقر برایم عادی شود".عرق سرد پیشانی مراجز پیرزن ،کسی نمی بیند. نه .توی اتاقم دراز کشیده ام. چشمانم تازه گرم شده است.یکهو توی تاریکی شب،خیز می کنم ومی ایستم،صدای آن پیرمرد روستاییست. "به فردات قسم،یه کاری برامان بکن،داریم می میریم اینجا ". ده . سر می کنم توی گوش بغل دستیم ومی گویم: برای گناههای بعدیم هم می توانم جلوجلو طلب بخشش کنم؟ انگار توی همهمه "بک یا الله" وچراغهای خاموش مسجد، جن دیده باشد... . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 1:50 توسط احمدآرام |
|
|
به نام خدا
دم ظهر بود ونزدیک اذان ظهر وبچه ها هنوز مشغول کار بودند.با علیرضا به حالت خستگی وبی حالی نشسته بودیم در نیمچه سایه ای از دیوار ناتمام مسجد. کار از شش صبح، نایی برایمان نگذاشته بود.تا بر زمین نمی نشستی نمی فهمیدی چقدر خسته ای. دوتایی به دیوار تکیه داده بودیم ودر گیجی گرما وعطش بیابان به جایی در دوردستهای برهوت خدا خیره مانده بودیم. علیرضا گفت "چی می شد میگفتی ممد که میاد چنتا بستنی هم برا ما بگیره بیاره؟ !" خنده ام گرفت.دیدی بعضی وقتها دلت چیزی می خواهد و میدانی که به آن نمیرسی وبی دلیل بر زبانش می آوری تا شاید لحظه ای ذهنت با خاطرش خنک شود؟ لحظه ای نگذشته بود که صدای ممتد موتوری در بیابان حواسمان را پرت کرد.سر برگرداندم دیدم موتورسواری با لباس یکدست بلوچی وسر وصورتی پیچیده از دور می آید. نزدیکتر که می شد انگار در میان سنگهای تفتیده ی بیابان شبهی به سویمان می آمد.کنجکاو شدم .بلند شدم وایستادم. از یکی از محلی ها که همان نزدیکی ایستاده بود پرسیدم "حاجی این کیه ؟ " جواب داد : " بستنی ! " همانجا خشکم زد. به علیرضا گفتم " خوب مرد حسابی تو که دلت اینقدر صافه ، نمی شد از خدا چیز بهتری می خواستی؟ ! " پی نوشت : ما تا آخر ایستاده ایم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 2:31 توسط احمدآرام |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دردهایی هست که قلم در وصفشان می شکندو گاه میتوانی صدای خورد شدن انگشتانت را نیز بشنوی. این ها رانوشتن هنر است وگفتنشان مرد می خواهد...
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |
|
RSS
|