![]() |
![]() |
|
| زندگی جهادی... |
|
به نام خدا اپیزود اول: سر انقلاب منتظر ماشینهای بازار هستم. ماشینی نزدیک می شود وسه نفر سوار می شوند وراننده که پیاده شده بود چشمش توی چشم من افتاد وگفت" بازار؟" ، سری تکان دادم وسوار شدم . جوانی همان نزدیکی به سمت ماشین حرکت کرده بود تا سوار شود ومن زودتر سوارشده بودم!درحالی که کنار پیاده رو ایستاده بود قبل از اینکه ماشین حرکت کند، زیر لب گفت "تقصیری نداره ،احمدی نژادیه دیگه ...!
اپیزود دوم: سرمیدان آزادی ایستاده ام منتظرتاکسی برای پونک یا دانشگاه .جوانکی دادمیزند "تجریش ،تجریش یه نفر،تجریش..." نزدیک می آیدومی پرسد: - تجریش میری آقا؟ - "نه بابا تجریش چی میشه؟" مثل اینکه جوابم راشنیده یانشنیده باشد نزدیکترمی آید وبا احتیاط میگوید: - "از پسرعلی آبادی یاد بگیر" - چطومگه؟ -نصف توه، بیست میلیارد اختلاس کرده! - میخواهم یک دستی بزنم ،میگم : بابا تا اون هنوز خیلی راه مونده! - یارو مثل اینکه جدی گرفته باشد جواب میدهد" نه بابا ،نصف توهم ریش نداره! ....
اپیزود سوم : از انقلاب به آزادی زن جوانی صندلی جلو نشسته ومن ومرد میانسالی دیگر، صندلی عقب .راننده حدود پنجاه میزند وهیکل درشتی دارد. راننده- این روزا به هیشکی نمیشه اعتماد کرد،من سی سال ارتش بودم،با درجه سرهنگ بازنشست شدم، بعد سی سال خدمت روزی که خواستم برم گفتن بیا کارت داریم،رفتم دیدم همکارم از ده سال پیش یه بغل برام گزارش رد کرده بود که فلانی ریشش رو سه تیغ میکنه،موهاشو فر میکنه، ادکلن میزنه...این روزا به هیشکی نمیشه اعتماد کرد.. از توی آینه زیرچشمی نگاهی به من می کند وخطاب به مرد میانسال بغل دست من،ادامه میدهد : مثلا همین رفیق حزب اللهیمون که بغل دست شماس، آدم میگه نکنه خدا نکرده بره چیزی بگه...! مرد میانسال بغل دستی من برای تنزیه وجود من از حزی اللهی بودن مثل پدری که بخواهد فرزندش را ازخطایی که کرده مبرا کند ، سری تکان میدهد ومی گوید "نه.....نه.....حزب اللهی نیست ...!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 3:29 توسط احمدآرام |
|
|
به نام خدا
تا اطلاع ثانوی عذر ما رو به خاطر به روز نشدن بپذیرید.راسیتش مطلب نوشتن پیش نیازی داره که مدتیه بدجور محتاجشم : "خیال راحت" علی الحساب بچه های خوبی باشید، درساتون رو بخونید، مشقاتون رو بنویسید، کلاساتون رو دو در نکنید،تا نصف شب آنلاین نباشید،به بزرگترهاتون احترام بذارید (هان؟! )... ،برنج آرسنیک دار نخورید،توپولوف، الیوشین،سی -130 سوار نشید، اگه یه کم ریشم بلند شده بود توی خیابون به من متلک نگید، توی نمایشگاه نیروی انتظامی به ماکتهای نیروهای یگان ویژه سنگ نزنید،بازداشت نشید تا نخواید اعتراف کنید، با ماژیک روی در دستشویی شعار سیاسی ننویسید، تظاهرات سکوت نکنید،به پایگاههای نظامی حمله نکنید،کوکتول مولتوف رو فراموش کنید،مثل شفا یافته هابه سر ودستتون نماد سبز آویزون نکنید،فکر تسخیر سفارت روسیه رو در سیزده آبان از سرتون بیرون کنید، .... فعلا همینا رو رعایت کنید، از سرتونم زیاده!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:3 توسط احمدآرام |
|
|
به نام خدا
چند شب آخربعد از غروب ونمازجماعت وگاهی هم شام(گاهی آنقدر خسته بودی که تا می خواستی دراز بکشی ویادت بیاید که گرسنه ای،خوابت می برد)، با بچه ها دوباره برمی گشتیم به مسجد وکار میکریم.یادم می آید سه شب مانده به آخر کار بود.حسین وسلیمان داشتند دیوار داخلی را بالا می بردند.من وعلیرضا هم ملات درست میکردیم وبراشان می بردیم. نزدیکیهای ساعت دو بود ودیگر ازخستگی نمی فهمیدم دارم چکار می کنم. لندکروز سپاه را آورده بودیم بالا و از نور چراغش برای روشن شدن محوطه استفاده می کردیم.
روح الله پشت ماشین خوابیده بود.آخرش هم یادم رفت بپرسم چند ماه خدمت است.بچه ی ساکت وساده ای بود ودست فرمان بی نهایت مزخرفی داشت.چند بار که می خواستیم برویم از رودخانه شن بیاوریم وقتی داشت باماشین یکراست میرفت توی کپر مردم حسابی سرش داد کشیده بودم. آخر کاریها بهتر شده بود وکپرها را مماس رد می کرد! بچه ها قول ماشین را که گرفته بودند یکراست رفته بودند توی سپاه رودبار و بدون ذره ای هماهنگی ماشین را پیداکرده بودند و سرباز بخت برگشته ای را بدون اجازه وبرگ ماموریت وحتی گواهینامه برداشته بودند آورده بودند منطقه! یادم هست روز اول که آمد پیراهنش را هم نیاورده بود و لباس خاکی حسین را گرفت! سلیمان وحسین هنوز مشغول چیدن دیوار بودند.تاریکی هوا بر ناواردی بچه ها افزوده بود و چند ردیفی را که چیده بودند کج از کار درآمده بود.تا دیوار سفت نشده بود باید هلش می دادیم عقب وگرنه تا ثریا کج میرفت.شمشه ملات(تخته ای به طول تقریبی نیم متر که برای طراز کردن دیوار استفاده می کنند) را برداشته بودیم ونوبتی سعی می کردیم با ضربه زدن به آجرها راست وریسش کنیم. آن موقع شب وآن اوضاع حسابی مایه خنده بود.از کار خودمان مرده بودیم از خنده. سلیمان می گفت این قسمت را تاصبح همینطور تمام کنیم دیگر نیازی به سقف ندارد،چون دیوارها از چارطرف به هم میرسند ! رفتم تا چنددقیقه ای چرت بزنم وبرگردم.در ماشین روح الله را بازگذاشتم وهمانجا روی صندلی جلو ولو شدم.زود خوابم برد...کمی گذشت. یکهو از خواب پریدم. سرم به بیرون آویزان مانده بود وگردنم حسابی درد می کرد.به ساعتم نگاه می کنم.موقع اذان صبح شده است. گیج خواب از ماشین پیاده می شوم. همه جا ساکت ساکت بود.توی سکوت بیابان وخنکی دم صبح حس میکردم انگار پاهایم زمین راحس نمی کنند.به سمت مدرسه سرازیر شدم. چراغها هنوز روشن است ولی از بچه ها خبری نیست.نگران شدم . دوباره برگشتم بالا.بچه ها پای همان دیوارپتویی انداخته بودند وخوابشان برده بود.من هم همانجا کنارشان دراز می کشم... خورشید هنوز از پشت کوههای شرقی بالا نیامده ، که یک روز کامل دیگر شروع می شود. بعدا نوشت: برادری آشنا سوالی پرسیده بودند که ترجیح میدم حضورم پاسخشون رو بدم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 22:3 توسط احمدآرام |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دردهایی هست که قلم در وصفشان می شکندو گاه میتوانی صدای خورد شدن انگشتانت را نیز بشنوی. این ها رانوشتن هنر است وگفتنشان مرد می خواهد...
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |
|
RSS
|