<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>احمدآرام</title>
<link>http://ahmadearam.blogfa.com/</link>
<description>زندگی جهادی...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 29 Dec 2009 20:52:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>کام تلخ این روزها</title>
<link>http://ahmadearam.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;به نام خدا &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;   خیلی خستم. نای نوشتن از امروز رو ندارم. بازهم دانشگاه شلوغ بود. باز هم توهین. باز هم فحش. باز  هم درگیری .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هرچه بود برای ما که به خیرگذشت. چیز جدیدی نداشت اگرآخرش مثل همیشه تموم می شد.البته عزاداری بچه ها هم در برابرکف وسوت اون جماعت فحاش وهتاک دیدنی بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;درهای دانشکده انسانی رو بسته بودند تا مثلا آشوبگرها به اموال دانشگاه صدمه نزنند.ماهم قصد دفتر جاسبی رو داشتیم و با یه حیله درها بازشدند.از موقع اذان گذشته بود وبه خاطر وضعیتی که بود به هردلیل بچه ها دربرگزاری نمازجماعت تعلل کرده بودند.یکی ازبچه ها رفت بالا واذان گفت. قائدتا بعدش هم باید نماز خونده بشه.نمازخونه هم که داخل دانشکده انسانیه! خودشون درها روباز کردند وحدودا در سه سوت بچه ها هجوم آوردند به سمت دفترجاسبی درطبقه هفتم. حراست هم دیر رسید وبچه ها تقریبا همه اومدند. جاسبی نبود .کجا قایم شده بود نمیدونم. درهر حال مجبورشدیم مراسم رو بی حضور انورش شروع کنیم.یکی از برادرا رفت بالا منبر و مراتب شدید اعتراض ما رو به این وضع دانشگاه وعدم برخورد دانشگاه با کسانی که این آشوبهای هفتگی رو توی دانشگاه هدایت می کنند اعلام کرد.همینطور محکوم کرد عدم برخورد دانشگاه با دانشجویانی مثل فائزه هاشمی رو که اسناد ریز ودرشت فتنه گریشون برهمه آشکار شده. ودر پایان ضرب الاجلی برای جاسبی برای برخورد با اونهایی که نمیگذارند دانشگاه روی آرامش روببینه وصلوات. البته بماند که در طول حدودا یک ربع منبر این اخویمون تکبیر بچه ها بارها در ودیوار دفتر این آدم رو به لرزه درآورد.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;   &lt;/FONT&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/heidar1.JPG&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/heidar3.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 392px; HEIGHT: 272px&quot; height=259 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/heidar2.JPG&quot; width=392 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/heidar4.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هرچی در ودیوار دفترجاسبی رو زیر و رو کردیم بجز عکسای یادگاری خودش اثری ازعکس امام نبود.پس بالاجبار خودمون دست به کار شدیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=234 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/heidar%20222.jpg&quot; width=361 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این تصویر هم واقعیست...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پینوشت: برطبق محاسبات نجومی اگر اشتباه نکنم یک سالگی وب ماست! تولدمان مبارک باشد! البته چند دفعه خواستیم در این دل بی صاحابمان راگل بگیریم که توفیق نبود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پینوشت۲: اگر سخنان اخیرحجت الاسلام والمسلمین قرائتی را ندیدید حتما &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8810091099&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;در اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; بخوانید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;              همینطور خبر مربوط به &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.jahannews.com/vdcdon0j.yt0kj6a22y.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;نبودن عکس امام دردفترجاسبی&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;واقدام دانشجویان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;           &lt;FONT color=#000000&gt;   و &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/karoobi.JPG&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;این هم&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; شکار ما از تجمع عظیم امروز میدان انقلاب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;         &lt;FONT color=#000000&gt;     شنیدن این پست &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://zagheneshin.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;زاغه نشین&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; هم ارزش داره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 20:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadearam&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>ahmadearam</dc:creator>
<guid>http://ahmadearam.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مبارزه برای ... ؟</title>
<link>http://ahmadearam.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;به نام خدا  &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;      این روزها ازفاصله ای که می بینم افتاده وهر روز از بیست وچهار خردادماه بیشتر وبیشتر می شود بین گروههایی ازبچه حزب اللهی ها وچاره ای سنجیده نمی شود خیلی ناراحتم. کسانی که تادیروزبه اصطلاح خودی بودند وامروز می افتند آن بر خط. به دلیل اختلاف نظری که باهم پیداکرده ایم حالادیگر دلهایمان یکی نیست. من به او به چشم فریب خورده نگاه می کنم و او به چشم گمراه. تازه اگر اصلا به هم نگاه کنیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اینروزها وقتی احوال کسانی که روزی جلوتر ازهمه در راه انقلاب می دویدند وامروز ازهمه چیز وهمه کس برگشته اند را می بینم بیشترو بیشتر می ترسم.جای دور نمی خواهد بروی.نمونه اش همین مخملبافی که دم به دقیقه برای ملتی که خیال می کندکشته مرده پیامهای اوست پیام صوتی وتصویری می فرستدتا بل برادریش راثابت کند به جنبش سبز.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 413px; HEIGHT: 245px&quot; height=144 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/6-8-1388_IMAGE633923157947187500.jpg&quot; width=413 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 407px; HEIGHT: 250px&quot; height=233 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/6-8-1388_IMAGE633923158178906250.jpg&quot; width=381 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;امروز و دیروز چندساعتی را بایکی ازبچه ها بودم که توی نمایشگاه نشریات دانشجویی دانشگاه غرفه داشت.چون به سرو وضع غرفه می آمدکه اهالیش کدام طرفی اند هر ازگاهی می آمدند چندنفری واگر مرد بحث ومنطق بودند نیمچه بحثی هم می کردیم. گاهی قانع می شدند. گاهی قانع می شدیم.گاهی هم شما را به خیر وما را به سلامت. جالبتر ازهمه برای من بچه هایی بودند که باظاهر معمول مذهبی تمام قدپشت سبزها می ایستادند. زیاد نبودند ولی همین چندنفر هم باعث شد باز این قصه چندماهه برایم تازه شود.انشقاق در صفوف نیروهای مذهبی. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;رک بخواهم بگویم وضعیتی که من امروز از اوضاع می بینم رو به سمتی دارد تا هرچه بیشتر سران سبزها را ایزوله کند و مرگ تدریجی سیاسی را برایشان رقم بزند.که البته این یک پروسه هست.سران سبزهم بی مهابا گویی اصلا پایان این سرنوشت محتوم برایشان مهم نیست ودستها در جیب وچشمها بسته وقدم زنان سوت میزنند. حقیقتیست که میرحسین می توانست جایگاه پیش از انتخابات خود را به عنوان فردی ولایت مدار وقانونمدار با پایگاه اجتماعی نسبتا قوی حفظ کند وتنها با پذیرش یک واقعیت که همان شکست بود به حیات مثبت سیاسی خودش ادامه دهد.لیکن در دوراهی فلاح وفاجعه انتخابش احساسی بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به بیراهه رفتن همان وبر باد دادن همه اندوخته نام واعتبار سالیان همان.شکی نیست که میرحسین دیگر دربین عوام الناس نه اعتبار گذشته را دارد نه... .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;او خواسته یا ناخواسته در راس جریانی قرارگرفته است که افق براندازی رابرای خود ترسیم کرده است.به شخصه هرگزتصور رسیدن چنین روزی را نمیکردم.هرچند در روزهای پایانی تبلیغات سازماندهی فضای شهرها به خصوص رنگ وبوی شعارها گاه شائبه آشوب را به ذهن می آورد ولی نه با این دامنه وحجم.امروز با تمسک به اینکه &quot;هدف وسیله راتوجیه می کند&quot;کار رابجایی رسانده اند که به هرچیزی به دیدوسیله نگاه می شود وصدحیف که دراین میانه بازیگردانان خارجی به طرز غیرقابل انکاری صحنه راگرم می کنند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/vadeh.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در روزهای پایانی قبل ازانتخابات یادم هست که برنامه تریبون آزادی را دردانشگاه ترتیب داده بودیم. اول تا آخر سالن سبز بود وما جمعیتی سی چهل نفره مقابل چهارصد پانصد نفر. تکرارشعار &quot;درود برخمینی &quot;شان را که شنیدم آن روز چه واضح نمود این استفاده ابزاری را دیدم.(حالا کاری به توهین اخیر به ساحت امام(ره) ندارم). مثل روز روشن بود که این شعار صرفا ابزاریست برای ساکت کردن ما وذره ای اعتقاد به امام(ره) نداشتند. امروز هم همان جریان تکرار می شود.جماعتی که به هرچیزی به دید وسیله ای برای رسیدن به خواسته اش نگاه می کند.دراین اوضاع ممکن است روزشانزده آذر وجشن استبدادستیزی به مناسبت شهادت سه دانشجو درپای رئیس جمهورامریکا هم تبدیل شود به عرصه ای برای دنباله روی وطرفداری از مطامع استبدادی امریکا.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 297px; HEIGHT: 383px&quot; height=600 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/n00082739-r-b-010.jpg&quot; width=533 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;عسگراولادی چندمدت پیش حرف جالبی زده بود.گفته بود کروبی خودش را گم کرده وباید کمکش کنیم خودش را پیدا کند! البته کار شیخ این روزها از پیداشدن وپیداکردن به نظر دیگرگذشته است وبیشتر سوت میزند ودستها توی جیب راه می رود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مساله ای که رهبری روی آن اخیرا هم مجددا تاکید کردند مساله جذب حداکثریست. البته قطعا منظور جاذبه ودافعه صحیح وبه اندازست.این خیلی مهم است.دوستان من خودمانی بگویم اوضاع امروز وترکتازیها وبه آشوب کشیدن خیابانها ودانشگاههاچندان دوام نخواهد آورد. پایان این سطر بیش ازآنچه فکرکنید نزدیک است وبالاخره صفحه بعدی از عمرانقلاب اسلامی هم رقم خواهد خورد. در آن روزهمه باید باهم شانه به شانه دریک صف ایستاده باشیم.به شخصه اصلا خوش ندارم جای خالی بعضی ازدوستان راکه امروز سربه سوی دیگری دارند آنروز حس کنم.پس تافرصت باقیست همت بگماریم در بالا بردن بصیرت دوستانمان. اگر واقعا دوستشان داریم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; پینوشت ۱: خواهش میکنم باهم دوست باشید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پینوشت ۲: محرم هم آمد. احتمال دارد تاسوعا وعاشورا برای شناسایی منطقه محرومی دردل کویرهای استان سمنان جهت برگزاری اردوی جهادی عید عازم آنجا باشیم.از تک تک دوستان التماس دعای جهادی دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پینوشت ۳ :&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/04.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;نمونه ای دیگه&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; شاهد بر این مدعا که هدف برای بعضی سبزها هروسیله ای روتوجیه می کنه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آخرنوشت : چند مدتیه از شخصیت مجازی &quot;خودمم نمی دونم&quot; اطلاعی در دست نیست.نتیجه استعلام ما از کلیه بیمارستانها کلانتری محل و پزشکی قانونی هم منفی بود. با دستور دادیارقضایی شعبه شونصد دادگاه انقلاب پس ازدرج سه فقره آگهی &quot;گمشده&quot; در روزنومه های کثیرالانتشار مراسم ترحیم نامبرده در همین مکان مجازی برگزار میگردد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 21:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadearam&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>ahmadearam</dc:creator>
<guid>http://ahmadearam.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://ahmadearam.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;به نام خدا&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 511px; HEIGHT: 323px&quot; height=323 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/adam.JPG&quot; width=512 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در دلم بود که آدم شوم اما نشدم &lt;BR&gt;بی خبر از همه عالم شوم امّا نشدم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بود در پیرخرابات نهم روی نیاز &lt;BR&gt;تا به این طایفه محرم شوم اما نشدم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هجرت از خویش کنم خانه به محبوب دهم &lt;BR&gt;تا به اسماء معلّم شوم اما نشدم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از کف دوست بنوشم همه شب باده ی عشق &lt;BR&gt;رسته از کوثر و زمزم شوم اما نشدم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فارغ از خویشتن و واله رخسار حبیب &lt;BR&gt;همچنان روح مجسّم شدم اما نشدم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سر و پا گوش شوم پای به سر هوش شوم &lt;BR&gt;کز دَمِ گرم تو مُلهَم شوم اما نشدم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از صفا راه بیابم به سوی دار فنا &lt;BR&gt;در وفا، یار مُسلّم شوم اما نشدم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خواستم برکنم از کعبه‌ی دل، هرچه بُت است &lt;BR&gt;تا بَرِ دوست مکرّم شوم اما نشدم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آرزوها همه در گور شد ای نفس خبیث &lt;BR&gt;در دلم بود که آدم شوم اما نشدم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حضرت روح الله &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;یه مدت بعد نوشت :چند روزی نبودم .چند روزی نیستم. چند روزی نخواهم بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;                            اگه سر نردم یا جواب ندادم به دل نگیرید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;                           خیالتون راحت که حال همه ما خوب است...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;جوابیه نوشت: دوستی به صورت خصوصی گفتند که &quot;انتظار سكوت و انفعال از شما در برابر توهين به امام راحل نمي رفت&quot;.&lt;FONT color=#000000&gt;خلاصش کنم امروز  درگیرتجمع اعتراض آمیز دانشجویان بسیجی درصحن دانشگاه علوم وتحقیقات به مناسبت اهانت&lt;/FONT&gt; اخیر بودیم. برنامه تجمع روزیکشنبه ساعت سه بعدازظهر درمکان حسینیه جماران هم پابرجاست که از طرف مجمع دهگانست . انشالا داریم برنامه ریزی می کنیم برای تجمع وتریبون آزادی با عنوان &quot;حاشیه امن&quot; در واکنش به شرکت درتجمعات غیرقانونی وتحریک دانشجویان و بعدش هم راست راست گشتن بعضی آقازاده ها به خاطر حاشیه امنشون من جمله خانوم &quot;ف.ه&quot; !...&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 03:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadearam&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>ahmadearam</dc:creator>
<guid>http://ahmadearam.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای دل</title>
<link>http://ahmadearam.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;به نام خدا&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سر صبحست وبچه ها تازه مشغول کار شده اند.شکرخدا امروز هم ماشین هست، هم بنزین وبرنامه سرکشی دکتر و روحانی گروه به روستاها جور است.امروز می خواهند بروند یک جای دور. دکتر صدایم می کند که آماده اند.محمدحسن را صدامیزنم. محمدحسن مسول شورای روستاست.چهل سالی دارد .بالباس بلوچی یکدست سفید وچهره ی معمول آفتاب سوخته همه مردان بلوچ. می گوید امروز مسیرکمی طولانیست وحرف از چند روستا می زند که هیچ ندارند. نه مدرسه، نه خانه بهداشت،نه برق...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;راهیش می کنم تا بروند. راه می افتد به سمت مدرسه تا ماشینش را روشن کند. خیالم راحت می شود وبرمیگردم به مسجد.با بچه ها چند نفر ملات درست می کنیم ویکی دونفر ملات را با فرغون می برند .چند نفر رفته اند بالا ودیوار می چینند،چند نفری هم آجرها را می آورند تا پای دیوار...تقریبا همه مشغولند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 358px; HEIGHT: 233px&quot; height=233 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/kaaaaaaaaaaaaaaar.JPG&quot; width=430 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چند دقیقه ای نگذشته حاج آقا از پایین می آید.&quot;چی شد؟ چرا نرفتید؟ منتظر چی هستید حاجی؟ &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&quot; اومدم دنبال شما. امروز شما هم بیا بریم.شما هم وضع اینا روببینی بدنیست.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خنده ام می گیرد.تقریبا کل این منطقه را روزها گشته ام ،البته دقت که می کنم می بینم سمتی که امروز مسیرشان هست را رفته ام ولی به شب خوردیم وچون روستاشان برق نداشت نیمه راه برگشتیم. بدم نمی آید باهاشان بروم. معمولا یکی دو تا بچه ها را روانه میکردم با آنها برای عکس گرفتن ودیدن بی واسطه وضع مردم. وسوسه می شوم. سلیمان روی دیوار بود.گفتم &quot;حاجی من تا نهضت آباد با اینا میرم.تاظهر برمیگردم. هوای بچه ها رو داشته باش. &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;جلوی مزدای محمدحسین برای سه نفر با احتساب خودش جا بود. دکتر خیلی اصرار داشت که بیاید عقب ولی نگذاشتم. بسم الله گفتیم وراه افتادیم. مسبر خاکی هرچه پیش تر میرفتی رنگ و رویش هم خاکی تر وسنگ لاخی تر می شد.طوری که گاهی ماشین به سرعت قدم حرکت می کرد.تا آنجا تقریبا مسیرطولانی درپیش بود.ماشین ازکنار کوه میل فرهاد به سمت راست ،از لابلای تپه ها میخزید واز سراشیبی ها وپیچها راهش را درمیان این بی انتها دشت پی میگرفت.مسیر حالا فقط رد سفید یک چرخ را نشان می دهد ومی گوید که هیچ ماشینی به اینجا رفت وآمد ندارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/rade%20mshin1.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/rade%20mashin2.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بالاخره رسیدیم.گفتیم از روستای آخر شروع کنیم ویکی یکی بیاییم جلو. آخری همان نهضت آباد بود.که هییییچ نداشت.دیوار کپرهاشان را باسنگهای زمخت بیابان بالا برده بودند ورویش را باحصیری پوشانده بودند. ماشین ایستاد و محمدحسن سر کرد توی یکی ازکپرها تا آماده شوند ویکجا جمع شوند تا دکتر بیمارها را ببیند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/kapaar.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هیچ مردی این دور واطراف نمی بینم. یادم آمد که مردهاشان اگر غریبه ببینند می زنند به کوه.معلوم است آوازه مان بدجوری توی منطقه پیچیده. خیلی هاشان از دولتی ها دل خوشی ندارند وبهتر بگویم می ترسند. ترس هم داریم! اول دکتر میرود وپشت سرش حاج آقا یا الله می گوید وداخل کپر می شود.محمدحسین منتظر منست. میلی به داخل رفتن ندارم و ترجیح میدهم دور واطراف راببینم. محمدحسین اصرار می کند ومیروم تو .درکپر خیلی کوچک است وپایین. برای داخل شدن باید کامل خم شوی. داخلش ولی حسابی بزرگ وجادار است.دورش را پتو انداخته اند برای ما. زنها ودخترها همه یکطرف نشسته اند.یک گوشه هم روی اجاق ذغالی قابلمه غذایی دارد می جوشد. درست کنار دست منست ولی هیچ بویی به مشامم نمی خورد. دکتر مشغول معاینه جسم می شود و حاج آقا هم معاینه روح...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=225 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/doci2.JPG&quot; width=315 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;و من هنوز سر و روی کپر را برانداز می کنم.داخل کپر بی نهایت گرم است.شاید چهل درجه.ولی از گرمای بیابان بهتر است. زن ودخترها یکی یکی پیداشان می شود وهرکه تازه می آید همان دم در می نشیند.زنی مشک کوچک آبی در دست سر میرسد وتوی یک کاسه فلزی آب میریزد برایم. حسابی تشنه ام.یک نفس آب را سر میکشم.&quot; سلام برحسین&quot;. آب گرم گرم است.نگاهی به حاج آقا می اندازم که او هم تعجب کرده.تازه می فهمم نداشتن برق یعنی چه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بلند می شوم وازکپر می آیم بیرون.هنوز خبری از مردهاشان نیست.ازبلندی سرازیر می شوم سمت نخلستان پایین. رد آب بی رمقی هم به چشم می آید.محمدحسن هم پشت سرمن می آید بیرون .پسربچه ای را صدا می کند وظرف کوچکی را میدهد دستش.بچه پای برهنه می دود به سمت نخلستان واز اولین درخت نخل بالا میرود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 304px; HEIGHT: 186px&quot; height=186 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/nakhlestoon2.JPG&quot; width=423 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دیدن وضعشان حسابی خرابم می کند.&quot; خدایا آخه از دست من چی برمیاد؟ &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;میروم بالای بلندی مشرف یه نخلستان کمی آنسوتر از کپرها. بیشتر نمی توانم قدم بردارم. همانجا روی خاک زانو میزنم وبه نخلستان خیره می مانم... &quot;آقا جان &lt;FONT color=#000000&gt;بقیه الله&lt;/FONT&gt; یعنی هیچ وقت تا اینجا آمده ای؟... دیده ای حال این مردم را؟...بخدا اینها بهتر ازمن می شناسندت...بخدا اینها هم مسلمانند...آقاجان،جان مادرت بداد اینها برس... &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/nakhlestoon1.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بغض امانم نمی دهد. جمله آخرم توی گلو خفه می شود.نگاهم به زمین می افتد وناخودآگاه گره می خورد در برگهای گیاهی که ازلابلای سنگها روییده.یکدفعه همینطوری چیزی به ذهنم می آید.جمله سالهاپیش استادی که ...&quot;حتی برگ سبزی که بر درخت میروید،ازثمره وجودی انسان کامل است...&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به خودم می آیم ومی بینم محمدحسن از دور با ظرفی خرما دارد می آید.اشکهایم را پاک می کنم ودستم میرود روی زانوها و &quot;یا مهدی &quot;... بلند می شوم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/giah2.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 17:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadearam&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>ahmadearam</dc:creator>
<guid>http://ahmadearam.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کله خری...!</title>
<link>http://ahmadearam.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;به نام خدا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;کله خری...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یادم نیست روزچندم اردو بود.شاید حدودای نهم دهم. نزدیکای پنج بود وبچه ها مثل هر روز بعدازظهرمشغول کارو بالا بردن دیوار مسجد بودند.کارا بد جور گره خورده بود.توی اون برهوت خداهم دستمون به هیچ جا بند نبود.نه خبری از آجرها بود، نه شن...آجرها حداقل چهار پنج روز پیش باید میرسیدند وبا این وضعی که پیش میرفتیم حداکثرتا دو روز دیگه آجرها تموم بود واین یعنی خوابیدن کار تا...خدا داند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مشکل شن رو به کمک بچه ها تقریبا حل کردیم.اون نزدیکیها یه رودخونه بود که شنش عالی بود.یه لندکروز خاکی داشتیم (جریان تک زدنش رو فکر کنم قبلا گفتم!) که باید هر روز باتوجه به مقدار نیاز از یه مرتبه تا سه چهارمرتبه میرفتیم وشن بارش میزدیم ومی آوردیم پای مسجدخالی میکردیم.کار خیلی نفس گیری بود توی اون اوضاع کمبود نیرو. ولی گاهی اهالی به کمک می اومدند وکار راحت تر می شد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/shen.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/mashin.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خداییش اگه اونها نمی اومدند کمکمون خیلی جاها می لنگیدیم.برنامه ای بود هر روز...مسول شورای روستا یه مزدا داشت که هرروز صبح میرفت از هر روستایی چند نفربرا کمک می آورد.روزهای آخر که بتن ریزی بود وکار سنگین بود یکهو میدیدی پنج نفر بچه های ما هستند،ده نفر از اهالی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 388px; HEIGHT: 266px&quot; height=266 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/divar.JPG&quot; width=420 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;داشتم می گفتم. بعد ازظهر بود وبچه ها مشغول کار بودند وحال من خیلی گرفته بود.نرسیدن مصالح یکطرف،خوردن کف گیر به ته دیگ طرف دیگه...جریانی هم پیش اومدکه کامم رو اون روزها خیلی تلخ کرد.خلاصش این بود که از گروه بچه های شهیدباهنر که منطقه رو از اونها تحویل گرفتیم وساخت مسجد در اصل ادامه کار اونها بودتقاضای کمک مالی کرده بودیم وپذیرفته بودند ودرعوض چک یاسفته خواسته بودند که الحمدلله مشکل ازجای دیگری حل شد...از این ناراحت بودم که بعد از اون همه زحمت برای اون گروه وپاگرفتنش حالا می دیدم خشت اول رو کج گذاشتیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بگذریم.منطقه کلا کوهستانی بود با تپه های کوتاه محاصره شده درکوههای بلند. خواستم برم کمی از اونجا دور بشم وقدم بزنم.هرچندگاهی بچه ها رو برا بی اجازه رفتن حتی تا پای پرچم تپه روبرو توبیخ میکردم، برا خودم تبعیض قائل شدم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/paye%20parcham.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; به حسین گفتم میرم پیاده تا میل فرهاد ،میخوام برد بی سیما رو چک کنم.حسین هم تعجب کرد وچیزی نگفت.حالت عادی اگه توی منطقه ی باز باشی بردشون بدون بیسیم مادر(یا به قول بچه ها بیسیم ننه !)دویست تاپونصدمتر گاهی بود. ولی اینجا تاچهارپنج کیلومترهم جواب میدادند که جریانش مفصل بود.تپه ی پرچم رو رفتم بالا واز جاده زدم بیرون ومسیرم رو از بین سنگلاخهای پشت کوهها پی گرفتم. رشته کوههای کم ارتفاعی وسط بود ومن سمت راستشون حرکت میکردم وجاده خاکی اصلی سمت چپ رشته کوه بود.هر سیصدمتر باحسین چک میکردم. کم کم که دقت کردم دیدم که انگار مسیراصلی عبور مرور از همینجاییه که من رد می شم...! رد ماشین ،موتور...همه چی پیدا می شد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/biaboon.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بیابان خالی بود از همه چیز.حتی یه بته خار...یه درخت اینجا بود، یکی دیگه یه کیلومتر اون بر تر پای کوهها... سه چهار کیلومتری رفته بودم.روستای میل فرهاد از روی کوهی که ایستاده بودم راحت پیدا بود. به خودم اومدم دیدم چیزی تا غروب نمونده وتنها دارم بیابون رو گز می کنم.گفتم برگشتن رو بزنم واز جاده برم. خلوت خلوت بود. نه کسی می اومد،نه کسی میرفت. از کوه سرازیر شدم توی جاده که...ای دل غافل دیدم از دور صدای یه موتور میاد...!حسابی گازش رو گرفته بود ولحظه ای از صداش نگذشته بود که خودش هم پیدا شد... خدا خدا میکردم به خیربگذره. باخودم می گفتم آخه قدم زدنت چی بود تو این برهوت خدا؟ حالا خودت به جهنم اون بچه ها بعد تومیخوان چیکار کنن؟! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;امنیت منطقه خیلی نامتوازن بود.امنیت جاده ها هم همینطور. رسم ناگفتش این بود که جاده روزها مال ما بود وشبها مال برادران اشرار...!ممکن بودکاری بهت نداشته باشن ولی به هرحال اگه شب میزدی به جاده بعید بود به پستشون نخوری . حالا من،تنها ، با یه لباس خاکی و چفیه دور گردن وبیسیم توی جیب ،با یه دمپایی آبی داشتم توی این جاده برا خودم راه  می رفتم ! راهم رو ادامه دادم و به عقب نگاه نکردم.دلم رو زدم به دریا.دیگه چاره ای نبود. موتور نزدیک ونزدیکتر شد واز کنار من رد شد.سرعتش زیاد بود ویه ده قدم جلوتراز من ایستاد....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یه جوون بیست و سه چهار ساله بود.با یه رکابی آسمونی وشلوارمشکی بلوچی و پوست آفتاب سوخته وموهای بلند وزوزی که تا رو شونه هاش میومد. فکر کنم توصیف قیافش برا خوندن اشهد بس بود... ! انگار توی این بیابون جن دیده باشه پرسید &quot; کجا میری ؟ اینجا چیکار می کنی ؟ ...&quot; همینطور که نزدیکش می شدم گفتم &quot; تا میل فرهاد رفته بودم،پیش فلانی...&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; پرسید &quot;پیاده ؟ &quot; گفتم : &quot;هان ، تاکنج کسور میری ؟ &quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفت &quot;بیا ...&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سوار شدم ،هندل زد وراه افتاد. جاتون خالی توی راه کلی باهم گپ زدیم. ولی اونقدر حواسم به تابلونکردن بیسیم لعنتی بود که هیچیش یادم نمونده .درست تا پای مسجد من رو رسوند. بچه ها تعجب کرده بودند که این دیگه کیه. منم گفتم توی راه سوارم کرده ومال ده بالاست...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعد از اون جریان تقریبا هر روزاون جوون از جاده نزدیک مسجد رد می شد وبرامون دست تکون می داد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نتیجه گیری اخلاقی :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;1-  اون جوون فقط ظاهرش غلط انداز بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; 2-اشرار هم گاهی آدم های خوبی هستند!یادم هست یک شب نمازجماعت بود ومن امام بودم.یکی از برادران اشرار که زبانزد منطقه بود جانمازش رو درست پشت سرم پهن کرده بود. یادمه بعداز نماز ،طوری که بقیه بشنوند بلند دعا میکرد &quot;خدایا نظام مقدس جمهوری اسلامی را حفظ بفرما...! &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نمی دونستم بخندم یا گریه کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                       &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 02:49:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadearam&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>ahmadearam</dc:creator>
<guid>http://ahmadearam.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ورزش دشمن اعتیاد است</title>
<link>http://ahmadearam.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;به نام خدا&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این چند روز سرماخورده گی واستراحت ما مزیدی شده بر وبگردی و ولگردی مفرط...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این آگهی متعلق به یک باشگاه ورزشیست:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 405px; HEIGHT: 579px&quot; height=716 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/unfortunate-grim-reaper-punez1.jpg&quot; width=539 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پینوشت : این پست پس از چهار روز بیرون نرفتن نوشته شده است ومنظورخاصی ندارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعد از پینوشت : اگر سرعت متوسطی دارید دیدن &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://video.google.com/videoplay?docid=-1218176994780814574&amp;hl=en&amp;emb=1&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;این لینک&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; هم توصیه می شود.هرچند این کلیپ توسط رسانه &quot;دولت اسلامی عراق&quot; گروهی به اصطلاح تروریستی و وابسته به القاعده ی عراق تهیه شده ولی کمی کمک می کند به شناختن جو داخلی گروههای ارحابی در این کشور...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 21:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadearam&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>ahmadearam</dc:creator>
<guid>http://ahmadearam.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من دکترا نمی خوام...!</title>
<link>http://ahmadearam.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به نام خدا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یه مدتیه حالم بدجوریه گرفتست. بعضی وقتا اصلاسرم گیج میره وعقب عقبی میرم و میخورم به دیوار.حالم بد میشه . اصلا نمی تونم بگم چقدر بده این حال.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نمیدونم شما هم ازاینجور آدما دیدید؟ حتما دیدید. کم نیستندماشالا .آدمایی که برا رسیدن به هدفشون هرکاری می کنند. حالا هدف چیه؟ ولش کن. حوصله ندارم شرح وتفصیل بدم ویه رب مقدمه بچینم براهمچین چیزی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یادمه چهار پنج سال پیش اواسط دوران شیرین کارشناسی بودیم.یه درس خیلی ساده وفرمالیته ای داشتیم که یه استاد بی سواد داشت.باور کنید بی سواد بود.البته مدرکشون دکترا بود و روی جزوه هایی که برا تکثیر به بچه ها میدادند می نوشتند &quot;پروفسور&quot; فلانی...همین لفظ پروفسور هم شده بود مایه خنده بچه ها.کلاسش از اون کلاسایی بود که توش به پوچی میرسیدی وفلسفه حیات با وجود همچین استاد بی مایه ای برات زیر سوال میرفت. جالبه که چقدر استاد منظور به حضور وغیاب اهمیت میداد وجلسه ای سه بارتکرار میکرد که &quot;من حاضرشدن دانشجو برام خیلی مهمه&quot;. البته تا جایی که میتونستیم می پیچوندیمش. یادش بخیر !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یادمه میان ترمش رو  A+ شدم. درسش هیچ چیز جدیدی نداشت ویادمه شب پایان ترم  تاصبح با بچه ها فیلم می دیدیم! نمرات پایان ترم رو که زدند ازکلاس بیست ودو سه نفره، یازده نفر زیر ده بودند. که البته منم یکی از همونا بودم. خوب یادمه، از اون یازده نفر،ده نفر سرکی کشیدند به اتاق استاد وعرض ارادتی وبعضا نگاشتن عریضه ای وتقاضای رفع مشکل. چون آخر ترم بود نصف روز هم معطل نشدم ورفتم خونه. از اون درس فقط من افتادم وهرچند پیش نیاز بود ویه کم ازبچه ها عقب افتادم ولی بخدا اصلا پشیمون نیستم. ترم بعد همون درس رو با یه استاد باسواد برداشتم وماکس شدم. یادش بخیر!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خدا لعنت کنه هسته های گزینش اساتیدی که هرچی آدم بی سواده رو بی هیچ ضابطه ای میریزن توی سیستم. البته منظورم مشخصه که همه نیستند.ولی ماشالا کم هم نیستند. بعضی درسای این ترم منم همینطوریه. بخدا کلاسش نه به درد دنیات میخوره ،نه به درد آخرتت. یا اصلا خود درسش. باور کن هیچ استفاده ای ازش نمیشه کرد.هیچ کاربرد عملی وعینی هم نداره. اونم توی این مقطع . بخدا استا هست که بعد سی سال چرخیدن دور خودش یه مقاله نوشته و توی چهار ورژن داده به چهار تانشریه وهر ترم به عنوان منبع میده به بچه ها.همه ی این چهار تا مقاله رو هم میشه توی یه پاراگراف خلاصه کرد. حالا فکر کن سه ترم با این طرف درس داشته باشی وهر ترم بخواد همون یه پاراگرافی رو که سی سال پیش چاپ کرده به عنوان یافته جدید حوزه روابط بین الملل تو مخت کنه. این عین تحقیره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حالا عرض ارادت دوستان خدمت اساتیدی که شرح مبسوطشون رفت دیگه برق از کله آدم می پرونه.  مثل پروانه دور استاد میگردند، اگه تا شابدالعظیم هم برن سوغاتی استاد فراموش نمیشه، سلام صبحگاهی خدمت استاد از اهم  واجبات است، گرفتن شماره همراه استاد که از ملزوماته، آخر هفته درکه رفتن برنامه ثابته ،اگه بتونی استاد رو تاخونش برسونی که دیگه نور علی نوره...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;میپرسی یارو،اینکارا آخه چه معنی داره؟ میگه : &quot;بابا دکترا...! طرف حرفش خریدار داره تو دانشگاه...! مگه تو آینده نمی خوای؟...&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بخدا من آینده نمی خوام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چند روز پیش دانشگاه تهران کنفرانسی بود باحضور اساتید صاحبنظر داخلی در حوزه روابط بین الملل. کلاس نداشتم وبا یکی ازبچه ها رفتم. تازه فهمیدم که این رفیق ما محض عرض ارادت خدمت فلان استاد این همه راه رو اومده،نه برا کنفرانس. همونجا سروته کردم ورفتم خونه &lt;A href=&quot;http://www.tanhaeey.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;تنهایی&lt;/A&gt; سرانقلاب  با هم رفتیم سینما، کتاب قانون، جاتون خالی !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خلاصه که این دانشگاهی که ما می بینیم با این وضع میتونه هرچیزی باشه بجز &quot;مبدا تحولات&quot; ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 441px; HEIGHT: 259px&quot; height=277 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://khosrokhoban.files.wordpress.com/2008/07/jasbi.jpg&quot; width=643 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پینوشت : سرما خوردم.&lt;/FONT&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt; &lt;FONT color=#000000&gt;الهم اشف کل مریض...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 02:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadearam&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>ahmadearam</dc:creator>
<guid>http://ahmadearam.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادش بخیر</title>
<link>http://ahmadearam.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;به نام خدا&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نزدیکیهای ظهر بود که وارد منطقه شدیم.کمی آنسوتر ازجمع ایستاده بود. بچه ها معرفیش کردند.گفتند استاد دانشگاه است. توی آن شلوغی اول کار تنها به سلامی اکتفا کردم وخوشحال شدم که بزرگتری هم به جمعمان اضافه می شود. بچه ها همان &quot;استاد&quot; صدایش می کردند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 327px; HEIGHT: 199px&quot; height=266 alt=&quot;استاد سبحانی&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/ostad.JPG&quot; width=388 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;کم کم فهمیدم که چه نعمتیست این استاد. ساکت وبی ریا. جهادی جهادی. از آنها که &quot;من&quot; شان را می گذارند سرجاده خاکی ومی آیند به عمق محرومیت. دیگر مهم نیست تا پیش از این که بودی وچکاره. لذتی دارد توی جمع گم شدن. لذتی بی نهایت. حالا دیگر تو هم یکی می شوی مثل بقیه.با آنها می نشینی وبا همانها برمیخیزی. کاسه وکوزه یکی. استاد هم یکی از اینها بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;صبح زودتر از همه مشغول می شد وظهر باید به بهانه ترس ازگرمازدگی ازبالای دیوار نیمه تمام مسجد پایینش می آوردی. دوست دارم بیشتر بنویسم ولی میدانم اگر استاد بخواند ناراحت می شود از زیاده گویی من.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پزشک گروه هم دست کمی از استاد نداشت.ایام عیدپارسال توی جهادی بچه های مذاهب اولین بار دیدمش. آن موقع با همسرش آمده بود. یادم هست همان زمان باچند نفر درکرمان برای بچه های مذاهب صحبت کردم .حتی بنده خدایی بود که مسول بسیج جامعه پزشکان بود.ولی هیچ کس حاضر نمی شد بی مزد ومنت ایام عیداز خانه اش دل بکند وتنها دکتربا بقیه فرق داشت.روزی یکی دو نوبت به روستاها سرمیزد. روزهای اول وسیله نداشتیم وبه هرنحو خودش را به روستاها میرساند. روحانی گروه و دکتر گاهی سه ترکه با موتور یکی ازاهالی راهی روستاها می شدند. اوضاع خنده داری بود روزهای اول. ماشینی فرستاده بودند برامان بدون بنزین وکارت سوخت! نمی دانم فکر کرده بودند از کجا می خواهم توی این برهوت خدا بنزین گیر بیاورم. به زحمت می شد چندلیتر پیدا کرد به بهای گزاف لیتری یکهزار تومان !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;دکتر مداحیان&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/doctor2.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 233px; HEIGHT: 276px&quot; height=276 alt=&quot;دکتر مداحیان &quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/doc3.JPG&quot; width=281 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دکتر هم خیلی بی شیلی پیله بود.گاهی که بنزین برای جابجایی پیدا نمی شد بی سروصدا می آمد وکنار بچه ها مشغول کار میشد.بچه ها هم حسابی از دیدنش روحیه میگرفتند.توی یکی از روستاها دختربچه ای مبتلا به سرطان پیداکرده بود که به امان خدا رهایش کرده بودند. آنجا گوشی تا کیلومترها آنتن نمی داد.یک تلفن ماهواره ای هم داشتیم که تنها برای مواقع ضروری بود. به هرنحوی بود بایکی ازدوستانش در کرمان برای نرتیبات مداوای دختربچه تماس گرفت.تا چند روز توی هم بود. می گفت دیر شده،دیگر زنده نمی ماند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یادش بخیر آن شبی  را که با حاج آقا چاووشی وهمه بچه ها عهداخوت بستیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 324px; HEIGHT: 190px&quot; height=279 alt=عهد hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/ahd.JPG&quot; width=402 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یادش بخیر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پینوشت: باخبرشدیم  &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.rutin.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;یکی ازدوستان مجازی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; به دلیل کسالتی دربیمارستان به سرمیبرند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;            التماس دعا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://40teke.blogfa.com/post-13.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;این لینک&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; &lt;FONT color=#000000&gt;هم به همه توصیه می شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 17:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadearam&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>ahmadearam</dc:creator>
<guid>http://ahmadearam.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حاشیه مهمتراز متن...</title>
<link>http://ahmadearam.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;به نام خدا&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;میگن&lt;FONT color=#000000&gt; میزمطالعه&lt;/FONT&gt; ی آدم شخصیت آدم رو هم می تونه نشون بده.نمیدونم چقدراین میز می تونه گرفتاریهای این روزهای من رو نشون بده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;احتمالا هیچی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 425px; HEIGHT: 285px&quot; height=308 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahmadearam.persiangig.com/14320000.JPG&quot; width=406 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حاشیه ی مهمتر ازمتن: سیزده آبان درپیشه وبازهم زمزمه هایی شنیده میشه ازتجمع وبیانیه والتماس وتضرع برای تازه کردن داغ روزهای تلخ بعد ازانتخابات. تحلیلهای دوستان هم بعضا شنیدنیه. بنده خدایی از دوستان سیاسی چندروزپیش ازتغییر رنگ وبوی مناسبتهای سیاسی به عقب نشینی قدم به قدم نظام تعبیر می کرد.بهش اطمینان دادم که اگه سیزده آبان خودش رو هم جلو سفارت روسیه آتیش بزنه هیچ اتفاق خاصی نمی افته.اونم گفت مگه شما سی سال سیزده آبان راهپیمایی کردیداتفاق خاصی افتاد؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به نظرمن شرایطی که پیش میاد باعث میشه برخوردکلیشه ای با مناسبتها رو کناربذاریم وبرایکبار هم که شده مثل آدم بشینیم ببینیم کجای کاریم وچه خبره وامروز چه خبر بوده وچطورمیتونیم حق امروز رودرست ادا کنیم تادیگرون سوء استفاده نکنند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پس شما هم بچه های خوبی باشید.شب زود بخوابید. مسواک یادتون نره. از دیوارسفارت مردم &lt;FONT color=#000000&gt; هم&lt;/FONT&gt; بالانرید...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;به &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.ziza.blogfa.com/post-7.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;این لینک&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; هم سری بزنید که خالی از لطف نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 20:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadearam&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>ahmadearam</dc:creator>
<guid>http://ahmadearam.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاکسی نوشت...!</title>
<link>http://ahmadearam.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به نام خدا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; اپیزود اول:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سر انقلاب منتظر ماشینهای بازار هستم. ماشینی نزدیک می شود وسه نفر سوار می شوند وراننده که پیاده شده بود چشمش توی چشم من افتاد وگفت&quot; بازار؟&quot; ، سری تکان دادم وسوار شدم . جوانی همان نزدیکی به سمت ماشین حرکت کرده بود تا سوار شود ومن زودتر سوارشده بودم!درحالی که کنار پیاده رو ایستاده بود قبل از اینکه ماشین حرکت کند، زیر لب گفت &quot;تقصیری نداره ،احمدی نژادیه دیگه ...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اپیزود دوم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; سرمیدان آزادی ایستاده ام منتظرتاکسی برای پونک یا دانشگاه .جوانکی دادمیزند &quot;تجریش ،تجریش یه نفر،تجریش...&quot; نزدیک می آیدومی پرسد:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;-                             تجریش میری آقا؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;-  &quot;نه بابا تجریش چی میشه؟&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مثل اینکه جوابم راشنیده یانشنیده باشد نزدیکترمی آید وبا احتیاط میگوید:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;- &quot;از پسرعلی آبادی یاد بگیر&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;- چطومگه؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;-نصف توه، بیست میلیارد اختلاس کرده!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;- میخواهم یک دستی بزنم ،میگم : بابا تا اون هنوز خیلی راه مونده!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;- یارو مثل اینکه جدی گرفته باشد جواب میدهد&quot; نه بابا ،نصف توهم ریش نداره! ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اپیزود سوم : &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از انقلاب به آزادی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;زن جوانی صندلی جلو نشسته ومن ومرد میانسالی دیگر، صندلی عقب .راننده حدود پنجاه میزند وهیکل درشتی دارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;راننده- این روزا به هیشکی نمیشه اعتماد کرد،من سی سال ارتش بودم،با درجه سرهنگ بازنشست شدم، بعد سی سال خدمت روزی که خواستم برم گفتن بیا کارت داریم،رفتم دیدم همکارم از ده سال پیش یه بغل برام گزارش رد کرده بود که فلانی ریشش رو سه تیغ میکنه،موهاشو فر میکنه، ادکلن میزنه...این روزا به هیشکی نمیشه اعتماد کرد..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از توی آینه زیرچشمی نگاهی به من می کند وخطاب به مرد میانسال بغل دست من،ادامه میدهد :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مثلا همین رفیق حزب اللهیمون که بغل دست شماس، آدم میگه نکنه خدا نکرده بره چیزی بگه...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مرد میانسال بغل دستی من برای تنزیه وجود من از حزی اللهی بودن مثل پدری که بخواهد فرزندش را ازخطایی که کرده مبرا کند ، سری تکان میدهد ومی گوید &quot;نه.....نه.....حزب اللهی نیست ...!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 23:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadearam&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>ahmadearam</dc:creator>
<guid>http://ahmadearam.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
